همینجوری!

سلام

من خوبم، زندگی هم در جریان، مثل همیشه.

یکی دو هفته گذشته پر بود از اتفاقات عجیب و غریب، پر بود از حرف، حرفهایی که برخی لبخند رو برات به ارمغان میوردند و حرفهایی که دلت رو میشکستند.

گاهی از خودم می پرسم، چه بر سرمون اومده، اینجا چه میکنیم؟ مهاجرت کردیم تا زندگی از نوع دیگه ای رو تجربه کنیم یا اینکه فراموش کنیم کی هستیم.

گاهی از خودمون تعجب میکنم، مردمان غریبی هستیم و بیش از غریب بودن بلاتکلیفیم. یکجورایی عادتمون شده نون رو به نرخ روز بخوریم. مهم نیست کجا زندگی میکنیم، مهم اینه که عاداتمون رو توی کوله بارمون با خودمون حمل میکنیم. اونم نه عادات خوب، عادات عجیب و غریبمون رو! چی بگم والا!

پنجشنبه شب کنسرت سالار عقیلی بود توی ملبورن، محشر بود، من مدتها بود چنین کنسرتی نرفته بودم. خیلی خوش گذشت. مدتها بود که دلم هوس یک کنسرت سنتی خوب کرده بود. خلاصه که جای همه خالی بود. و از همه بیشتر جای آقای پدر، تمام مدت به خاطراتمون فکر میکردم، به تمام مسافرت هامون و موزیک سنتی گوش دادنمون، بحث کردن در مورد محتوای شعر و سبک موسیقی! بماند.

الآن هرکاری میکنم نمی تونم تمرکز کنم، هی میخوام در مورد یک موضوعی بنویسم اما هی دارم سبک سنگینش میکنم. باشه حالا تا بعد.

 

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳