تنهایی های من!

سلام

حالم خوب نیست، حالم اصلا خوب نیست. دیشب یک تصادف به نسبت شدید داشتم. خدا رو شکر که فقط بدنه ماشین آسیب دید و باز خدا رو صد هزار مرتبه شکر که سالمم. برای دومین بار در طی 12 سال شایدم بیشتر رانندگی، یک کامیون زد بهم.

تصادف و شوک بعد از تصادف و حساب و کتاب های مالیش یک طرف، اون لحظه از ماشین پیاده شدن و لرزیدن زانوها و نشستن رو زمین خیس زیر بارون شدید و این حس تنهایی و بی کسی یکطرف. شکستم، از تو شکستم. توان بلند شدن نبود. از دیشب تا حالا اشکم بند نمیاد. آروم نمیشم. انگار این تصادف راهی بود برای بیرون ریختن تمام این 2 سال و چند ماه تنهایی.

اشتباه نکنید، من اینجا دوستان خوبی دارم، اما خانواده چیز دیگه است. نمیدونم چرا نمی تونم خودم رو جمع و جور کنم. چرا این حس تمومی نداره! از این احساس ضعف متنفرم، اما یکجایی ته ته وجودم بهم میگه شاید وقتش رسیده بپذیری که تو هم یک زنی و ضعفهای خودت رو داری. نمیدونم. نمیدونم. فقط میدونم که خیلی خسته ام. دلم خواب میخواد. آروم بدون کابوس، طولانی.

خوب میشم، اما شاید اینبار کمی زمان ببره. اما خوب میشم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩