غروب بهاری یکشنبه

سلام

مثل همیشه من خوبم و زندگی هم جریان و هیچ خبری هم نیست که خب به قول اینا خبری نباشه بهتر از اینه که خبر بد باشه!

نمیدونم شاید این بی خبری برای بعضی غریب باشه، یا شاید بعضی ها فکر کنند خبری هست و من نمیگم. خداییش این قصه بی خبری هم داره کمی دردسر میشه، من و خانوم مادر تقریبا هر شب با هم گپ میزنیم. خانوم مادر چندین بار در طی این گپ شبانه می پرسند:"چه خبر؟" و من مثل معمول جواب میدم:"هیچی" خب چیکار کنم هیچ خبری نیست دیگه!

خب حالا چه خبر؟ الآن غروب یکشنبه، من برای خودم لم دادم روی کاناپه و پرده ها رو هم زدم کنار. آسمان نیمه ابریست و در این هوای بهاری آدم کمی قلقلکش میاد بره یک قدمی بزنه، اما از طرفی هم تنبلیم میاد. نشستم و هر از گاهی نگاهی به منظره بیرون، به رزهای تازه درآمده و پارک روبرو می اندازم.

دیروز به روال همیشه روز مدرسه بود و کلاس و بچه ها. خیلیها براشون این سوال بی جواب مونده که چرا من هنوز هم هر هفته از دو ساعت رانندگی میکنم و میرم ملبورن، فقط برای 3 ساعت کلاس فارسی. شاید خودم هم هنوز پاسخی برای این سوال ندارم.

دیگه اینکه، همین. خبری نیست جز سکوت، آرامش، لبخند و زندگی. آها الآن یادم اومد، امروز روز بین المللی پدر است. و من از همین جا با تمام وجودم فریاد میزنم:" آقای پدر، روزتون مبارک، ممنون بابت تمام این سالها و لحظات زیبای در کنار من بودنتون، ممنون بابت این حس زیبا. دوستتون دارم."

خب من برم تصمیم بگیرم میخوام برام قدم بزنم یا اینکه میخوام کتاب بخونم!

هفته خوشی داشته باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳