سکوت میکنم!!!!!

سلام

خب من حالم خوبه زندگی هم درجریان و در کمال آرامش. و به قول قدیمیا ملالی نیست جز دوری یار و دلتنگی!!!! و خب صد البته اخبار بد وطنی!!!!

نمیدونم راستش چی باید بگم، سالها قبل وقتی خبر تجاوز و قتل و ... اونم خیلی کم ( به نسبت امروز البته) میشنیدیم یا میخوندیم، این قبیل حوادص و اتفاقات رو خیلی دور میدیدم و هیچوقت فکر نمیکردیم ممکنه برای خودمون پیش بیاد. سالها گذشت، تا حادثه قتل خانوادگی سوهانک اتفاق افتاد، خانواده دوستی که در اون زمان صمیمی ترین دوست دانشگاه من بود، باورش سخت بود مادری که دو روز قبل از حادثه دیده بودمش و دست پختش رو خورده بودم، به قتل رسیده بود. پرونده مثل باقی پرونده ها بدون شفاف سازی مختومه اعلام شد و بسته شد. اون زمان بود که فهمیدم این قبیل حوادث به سادگی میتونه برای خودم و خانواده ام پیش بیاد، اما باز خودم رو زدم به اون راه.

با خانوم مادر گپ میزدیم، ازش در مورد حادثه خمینی شهر پرسیدم، وقتی ماجرا رو برام تعریف کرد، خیلی سخت بود جلوی اشکهام رو بگیرم، از اون بدتر خبری بود که روز بعدش خوندم، صحت و سقمش رو نمیدونم، اما اعصابم رو عجیب بهم ریخت، جالب بود که قاضی محترم پرونده به جای شناسایی و مجازات تجاوزگران، خانمهای مورد تجاوز واقع شده را جریمه کرده بود!!!! سرکار بودم و علیرغم تلاشی که کردم نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم و از همه بدتر این بود که در برابر سوالات همکارانم جوابی برای گفتن نداشتم، شرمم میشد از کشوری بگم که مردمانش و دولتش به نام اسلام دست به هرکاری میزندند.

چند روز بعد با خانوم مادر مجددا گپ میزدیم، از آخر هفته و اقامت در منزل دوستی در کرج گفت، بهم گفت که آخر شب وقتی همه خواب بودند دزدی یا دزدانی وارد باغ شده و تعداد موبایل و ساعت رو به سرقت بردند. تنها چیزی که به ذهنم رسی این بود که بگم، فدای سرتون شانس اوردین بهتون تجاوز نکردند، آخه نیست که اسلحه امروز شده مثل موبایل و تو دست هر بچه مدرسه ایی پیدا میشه. از اون جالبتر عملکرد پلیس منطقه بوده، وقتی گزارش سرقت رو داده بودند افسر محترم با تعجب نگاهشون کرده بوده و گفته بوده: همین؟؟؟؟ فکر کردم من اگر اونجا بودم حتما میگفتم:  پ نه پ، ماجرا ادامه داره ازمون فیلم پرنو هم ساختند!!!! خلاصه مطلب هیچ حرکت مثبتی انجام نشده!!!!

خبر بعدی به مراتب جالبتر بود، تجاور در استخر صدف!!! خیس از عرق سرد شدم، استخر صدف یکی از استخرهایی بود که طرف قرارداد بانک بود و خیلی از دوستان و همکاران من اونجا میرفتند!!!!

نمیدونم چی بگم، شرمم میشه بگم خوشحالم که اینجام و در جایی زندگی میکنم که رتبه دوم امنیت رو در جهان داره!!! شرمم میشه از اینکه باید اعلام کنم ایرانیم و مسلمان!!! شرمم میشه از این احساس شرم، حسی که باید احساس افتخار باشه!!! ترس تمام وجودم رو فرا میگیره وقتی یادم میاد تمام عزیزانم در کشوری به نام ایران زندگی میکنند.

کتابی رو شروع کردم در مورد وطنم، نه ایران امروز، ایران 50 سال پیش. کتاب نوشته فرح دیبا ملکه ایران زمین، شاید بشه بیوگرافی نامیدش. در مورد کتاب سر یک فرصت مناسب براتون مینویسم.

حالم خوب است اما تو باور نکن!

پ.ن. برای اون دوست عزیزی که برام نظر گذاشته بود، نوشته های امروزم انسجام گذشته - زمانی که ایران بودم - رو ندارند. خانومی، آرامش اینجا، سکوتش، امنیتش، شادابی و نشاطش، آدمها آروم و مثبتش، دیگه جایی برای پیدا کردن موضوع نوشتن نمیذاره!!! نوشته ها سابق من، همه از سر درد، خستگی، بی حوصلگی و تلاش دائم برای شاد زیستن بود. اینجا مجبور نیستی برای شاد زیستن که حق مسلم همه ماست، بجنگی و تلاش کنی. کافی صبح وقتی قدم زنان میری سرکار به جای آسفالت خیابون به آدمهایی نگاه کنی که مثل تو روزشون رو آغاز کردند، اون هم نه با اخم با لبخند، اینجا برای شاد بودن انگیزه لازم نداری، خنده های معصومانه و بلند کودکی که در کنار مادرش قدم میزنه برای خندینت کافیه!!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٧