کار کار کار!!!

" شما و تو "

به اشتباه جاي شماي " خشك و مودبانه را با " تو "ي صميمانه عوض كرد ، و مرا بعوض " شما " ، " تو " خواند .

بي اختيار روياي خوشبختي بر روح شيفته من بوسه زد .

اكنون متفكرانه پيش روي او ايستاده ام و نميتوانم لحظه اي از او ديده برگيرم .

بزبان ميگويم :

" شما " چه دختر مودبي هستيد .

اما در دل فكر ميكنم :

« چقدر " تو " را دوست دارم ! »

 

" پوشكين"

سلام

این چند روزه گذشته اونقدر سرم شلوغ بود که حتی فرصت نوشتن هم پیدا نکردم. بخصوص 5شنبه!!!!

پنجشنبه : بانک بودم. دکتر برگشته! اومد سر کار و خوب همه شوک شدن برای شنبه منتظرش بودیم!!! یه دنیا کار عقب مونده بود! یک ساعتی که تو جلسه بود فرصت داشتم همه چیز رو براش مرتب کنم! مثل همیشه همه چیز سر جاش قرار گرفت و من آخرش مثل یه جنازه بی حال!!!! ولی خوب به خیر گذشت! مدیر مستقیم دیگه!!!! یا حداقل بود!!!! چه کنیم دیگه سیستم پاچه خواریه دیگه !!!   RTPK یعنی : Real Time Pache Khari!!! : پاچه خواری لحظه ای!!!!! دیگه اینکه کار کار کار!!!! شب عمه اینا اومدن. احمد رتبه اش شده 2000 همه خوشحال بودیم جز خودش – البته تقریباً – خیلی زحمت کشیده بود تمام هدفش رتبه 3 رقمی بود!!! ولی خوب! حالا باید صبر کنیم ببینیم بعد از انتخاب رشته چی پیش میاد! فکر سال دیگه این موقع رو که می کنم احساس غش بهم دست میده!!! وای امسال چه سالی خواهد بود! هر روز می تونم براتون از اتفاقات اردلان و کنکور بنویسم!!!!

جمعه : خوونه با اردلان – خانم مادر به همراه آقای پدر و رعنا رفتن امامه! عصر با 2 تا از دوستام رفتیم بیرون! دوستای دوره دبیرستان یکیشون که همکارمه و هر روز می بینمش ولی اون یکی تازه از ایتالیا برگشته 10 روز دیگه هم میره! یه دنیا حرف برای گفتن بود!!! از اون روزا تا امروز اینکه هر کدوم از کیا خبر داریم! کی داره چیکار می کنه! دوستای مشترک دوره دانشگاه و هزاران هزار حرف و حدیث دیگه! خیلی خوش گذشت!!!!

امروز : از صبح کار کار کار! اسمشه که من کارم عوض شده! امروز از صبح هم دارم کارای فعلی رو انجام می دم و هم کارای دکتر رو! از بس این 5 طبقه رو رفتم بالا و اومدم دارم دیگه از حال می رم! حریف نمی شم! می گه نمی تونم با کسی غیر خودت کار کنم!!! منم که خوب حرف خودم رو می زنم دیگه!!!!!!!! آخه من نمی فهمم مهندس رو چه به کار دفتری!!!نمی ذارن راحت زندگیمون رو بکنیم که!!!

دیگه اینکه زبان از برنامه خیلی عقبم!!! اردلان دیروز اومده بالا سرم می گه: ببینم جلسه اول اینهمه درس داده و اینقدر تکلیف داری؟؟؟؟ بهش نگاه کردم و گفتم : کلاس؟ نه! هنوز کلاسم شروع نشده!!! خودم دارم می خوونم!!! با تعجب نگاهم کرد ( به خوونیم عاقل اندر سفیه) : اونوقت دیشب می گی از برنامه ات عقبی؟؟؟؟؟ گفتم : آره خوب!!! من برای خودم برنامه دارم!!!! برو دیگه نمی ذاری درس بخوونم ها!!!!!!!

گاهر سر به سر گذاشتناش عصبیم می کنه اما من هربار خدا رو شکر می کنم ! آخه این یعنی که هنوز سالم و سرحاله!!! این ته تغاری خوونه، پسر گل مامان و بابا، عزیز دل من-اونم خیلی زیاد- نمک خوونه است! وقتی که نیست خوونه سوت و کوره! هربار که نگاهش می کنم ته دلم یه دنیا قربون و صدقه اش می رم! مردیه برای خودش! نکه فکر کنین من پسر دوستم ها نه!!! اصلاً!!!!!!!!!

دیگه این که مثل همیشه چند تا کتاب ناتموم! وقت هم نمی کنم تمومشون کنم!!! باید کمی برنامه ریزی کنم براش!!!

دیگه اینکه کار!!! همین دیگه!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٤