پدیده ای به نام مهاجرت

سلام

من حالم خوبه، زندگی هم در جریان. فکر کنم عنوان این پست خودش گویای همه چیز باشه. اینکه چرا تصمیم به نوشتن در این مورد کردم، سوالات بعضی دوستان و بعضی رهگذران اینجا بود، شاید هم به نوعی پاسخی برای خودم.

خب از کجا شروع کنیم؟ از اول قصه، یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. اینکه چی شد که من تصمیم به مهاجرت گرفتم شاید پاسخش یک جمله باشه که برای درکش مثنوی هفتاد من کاغذ لازم.

جوابش ساده است، نمی دونم. آره درست، نمی دونم، اینم یکی از اونجاهایی که میدونی اما بازم نمیدونی. فکر نکنم دلیل مهاجرت خیلی مهم باشه. مهم خود پدیده ای به نام مهاجرت. و از همه مهمتر اینکه به اون نقطه برسی که تصمیم به مهاجرت بگیری.

و من به اون نقطه رسیدم. من ایران همه چیز داشتم، خوب هم داشتم در حد خودم، همه اون چیزهایی که آرزوی خیلیها در سن و سال من بود.اما تصمیم به مهاجرت گرفتم و تصمیمم رو عملی کردم. چرا که تصمیم به انجام کار یکطرف ماجراست، عمل کردن بهش یکطرف و از همه مهمتر پاش واستادن و جنگیدن براش.

از زمانی که برای مهاجرت اقدام کردم، کارم شد خوندن وبلاگهایی که در مورد مهاجرت مینویسند و صحبت با آدمهایی که مهاجرت کردند. من خوندم و درس گرفتم، اما پام سست نشد.

نمیدونم میتونم منظورم رو بگم یا نه، این رو میگم برای همه اونهایی که دارند در مورد مهاجرت فکر میکنند، در موردش تصمیم گرفتند و یا براش اقدام کردند.

مهاجرت پدیده خیلی بزرگی، اونقدر بزرگ که درکش خیلی سخت، حتی بعد از گذشت چندین سال ازش. مهاجرت پدیده خیلی بزرگی، اما این تجربه برای هیچ دو نفرییکسان نیست. خیلیها از من دلخور شدند، میشن و خواهند شد. چون فکر میکنند نمیخوام اطلاعات بدم یا راهنمایی کنم. اما قصه این نیست، قصه این که ادمها مثل هم نیستند، پس تجربیات و درکشون از اون تجربیات هم یکی نیست.

مهاجرت پدیده بزرگی، اونقدر بزرگ که مهم نیست شرایط زندگیت چقدر خوبه، اما باز لحظاتی هست که دلت میخواد بارت رو ببندی و با اولین پرواز برگردی، اما شاید هیچوقت عملیش نکنی.

مهاجرت هم مثل باقی مسایل زندگی، سختیهای خودش رو داره، من نه میتونم به کسی پیشنهاد بدم که مهاجرت کنه نه میتونم بگم نه!!!

من تحمل کردم، تحمل میکنم و پای خواسته و تصمیمم هم واستادم. اما این به این معنی نیست که بقیه آدمها هم همینن. من اعتقادات خاص خودم رو دارم. من تا جایی که بتونم میجنگم، اما اگر روزی به هر دلیلی حس کنم راهم اشتباه بوده، بر میگردم و از نو میسازم. چون شخصیت من شخصیت جنگجو مبارز. دوستی همیشه میگه: ماهایی که مهاجرت کردیم خیلی شجاعت به خرج دادیم، اما اونهایی که مهاجرت میکنند و بعد از چند ماه تصمیم به برگشت میگیرند و بر میگردند وطن، خیلی خیلی شجاعت به خرج میدن. و من امروز بعد از حدود دو سال کاملا باهاش موافقم. 

رک گویی من رو ببخشید، اگر با کسانی که تجربه مهاجرت رو دارند صحبت میکنید یا وبلاگها ما رو خونید برای اینکه تصمیم بگیرید مهاجرت بکنید یا نه، در کمال شرمندگی فقط دارید وقتتون رو تلف میکنید. ما مینویسیم تا تجربیاتمون رو تقسیم کنیم تا باور کنیم ما تنها نیستیم. از روی این نوشته ها نمیشه تصمیم گرفت. این نوشته تجربیات من هستند، با شخصیت من، با شرایط من.

مهاجرت سرماخوردگی نیست که بشه برای همه یک نسخه نوشته، که تازه سرماخواردگی هم برای همه یکسان نیست.

آدمها متفاوتند، از همه نظر، و هیچ دو نفری مثل هم نیستند. از همه مهمتر، زمان جریان داره، تجربیات من مال دیروز، امروز روز جدیدی با شرایط جدید، با حس و حال جدید.

راحتتون کنم، مهاجرت مثل ازدواج میمونه، هیشکی نمیتونه بهتون کمک کنه، تصمیم با خودتون. تصمیم بگیرید، یا علی تون رو بگید و حرکت کنید. حالا گپ زدن با کسانیکه این راه رو رفتن، آرومتون میکنه و بهتون این قوت قلب رو میده، که شما تنها نیستید.

در ضمن، به قول یکی :آدم باید خودش عاقل باشه. نوشته ها رو بخونید، حرفها رو بشنوید، اما بهشون فکر کنید و گاهی از خودتون سوال بپرسید. من اینجا از دلتنگیهام مینویسم، از چیزهایی که ممکنه آزارم بده، همیشه همینطور بوده، چون من مینویسم تا آروم شم. اما برای یکبار هم که شده از خودتون بپرسید: اگر این دلتنگیها اینقدر سخته و راه هم مشکل، پس چرا من هنوز اینجام؟؟؟ میخوام بگم، ورای تمام این سختیها و ... انگیزه ای قویتر وجود داره که باعث میشه من حرکت کنم، تحمل کنم و با انرژی پیش برم.

یادتون باشه سکه همیشه دو رو داره، در هم همیشه روی یک پاشنه نمیچرخه.

خب دیگه، قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید. هرچند که مهاجرت را پایانی نیست.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٠