نامه هایی به جولیت

سلام

من خوبم، خب راستش رو بگم خوبم اما کمی بی حوصله ام. بیکاری داره اذیتم میکنه!!! حسابی کلافه شدم. دارم دنبال یک راه حل جدید میگردم. حکایت کار پیدا کردن اینجا بد حکایتی!!! چی بگم والا. بیخیال این نیز بگذرد. درست میشه مثل همیشه. به قولی وقتی دیگه کاری از دستت برنمیاد و تمام تلاشت رو داری میکنی و هنوز نتیجه نگرفتی، صبر کن و از شرایط فعلی لذت ببر!!!

هفته پیش به مصاحبه های کاری و اماده شدن برای مصاحبه و استرس و ... گذشت، اخرش هم جواب منفی!!! درست میشه، به وقتش. اخر هفته هم برنامه خاصی نبود. این روزها بیشتر وقتم رو تو خونه میگذرونم، به کاریابی و ارسال رزومه و ...!!!

خب بریم سر اصل مطلب، بی ربط نویسی:

1. در یکی از پستهای قبل، از سفرم به ایران نوشتم و ناامیدیم از آقایون ایرانی، شاید بد نباشه کمی در موردش بیشتر بنویسم. نا امیدی من از عدم برابری حقوق زن و مرد نبود و نیست، چون اعتقاد دارم زن و مرد برابر نیستند که داری حقوق برابر باشند. خب حالا چرا، جای بحث داره و شاید در یک پست جداگانه اعقایدم رو گفتم. نا امیدی من از آقایون ایرانی دلایل دیگری داره: الف/ اگر میگم آقایون ایرانی، از ملیتهای دیگه حرف نمیزنم، منظورم این نیست که سایر ملتها بهترن یا بدتر، چون تجربه اش رو ندارم. ب/ ازشون نا امید شدم، چون فراموش کردن مرد بودن یعنی چی، چون فراموش کردند که مرد بودن صرفا به داشتن اون عنصر شریف نیست! چون فراموش کردند مرد بودن معنای دیگری داره، چون فراموش کردند که "مرد است و قولش." که " مرد باید جنم داشته باشه" که "مرد باید محکم باشه" و هزار و یک "که" دیگه. و از اون مهمتر نا امید شدم از بی هویت تر شدنمون. بماند. این حرفا تکراری!!! فقط میتونم بگم متاسفم.

2. فیلم "نامه هایی به جولیت" رو دیدم. زیبا بود، خیلی. یک رومئو و جولیت جدید در دنیای امروز. فیلمی که ادم رو امیدوار میکنه، که شاید هنوز هم عشق معنا داره. گاهی تو خلوت تنهایی خودم، دلم میخواد ایرانی نبودم، دلم میخواد اینقدر گرم نبودم. دلم میخواد اینقدر درگیر تاریخ و شعر و ادبیات کهن نبودم. دلم میخواد بتونم باور کنم این نوع عشق فقط افسانه است، افسانه ای برای در کردن خستگی در غروب روزهای دلتنگی و پر دلهره. اما ته ته دلم، هنوز امید دارم، شاید که افسانه نباشه.

3. این چند وقت بدلیل وقت آزادی که دارم، خیلی فکر میکنم، خیلی فکر کردم به آرزوهام. به زندگیم. یکی از دلایل مهاجرت من، فراهم کردن زندگی بهتر در بستری بهتر برای فرزند(ان) اینده ام بود. اما حالا با خودم فکر میکنم، نکنه هیچوقت بچه ای نداشته باشم. نکنه سرنوشت من با خواسته های دلم یکی نباشه. و این من رو عجیب می ترسونه. هر روزی که میگذره، این ترس بزرگتر میشه. شاید درکش برای خانومها به مراتب راحتتر از آقایون باشه. شاید.

دیگه اینکه همین. این پست زیادی اه و ناله داشت!!! روز یکشنبه، با دوتا دوست قدیمی توی شهر قرار داشتیم، خوش گذشت، دیدن دوستان قدیمی اونم بعد از 6 ماه خیلی خوب بود. این دو دوست زمانی که من مهاجرت کردم همخونه هام بودن. یا به قولی اولین دوستها من اینجا!! همیشه اولینها در خاطر ادم میمونن و حس دیگه ای به آدم میدن.

دیگه اینکه خوب و خوش باشید. فعلاً

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۳