باورهای ما؟؟؟

واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند  

                                     چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس                  

                                     توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

گوییا باور نمی دارند روز داوری                             

                                     کین همه قلب و دغل در کار داور می کنند

یارب این نو دولتان را با خر خودشان نشان       

                                     کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند
ای گدای خانقه بر جه که در دیر مغان             

                                     می دهند آبی که دلها را توانگر می کنند
حسن بی پایان او چندانکه عاشق می کشد   

                                     زمره ای دیگر به عشق از غیب سر بر می کنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گو                          

                                     کاندر آنجا طینت آدم مخمر می کنند
صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت         

                                     قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند

سلام

از دیروز تا حالا می خوام بنویسم اما اصلاً حسش نیست!! راستش حسش هست ها ولی دلم نمی خواست بنویسم. چند روزه که بد بهم ریختم! کلی کلافه ام و عصبانی! اما به روی خودم نمیارم! ننوشتم چون اگه می نوشتم همه اش غرغر بود! البته الآن هم دست کمی نداره ها!

چند روزه فکرم درگیر یک جمله است :" من با بقیه فرق دارم!!!" بارها و بارها این جمله رو شنیدم، از دختر و پسر! حتی یه زمانی خودم هم بکار می بردمش! تا اینکه دیدم نه من با بقیه از خیلی از نظرا فرق ندارم! من عقیده دارم همه آدمها منحصر به فرد هستند نتیجه اینکه همه با هم فرق دارن! قبول! اما این مسئله معنیش این نیست که آدمها بهم شبیه نیستند بخصوص عقایدشون! وقتی مردمی توی یک کشور با یک فرهنگ اونم کشوری که اصالت داره و مهاجر پذیر نیست، زندگی می کنن مگه ممکنه شبیه هم نباشن!!!

بارها در برخورد با پسرها شنیدم که :" من مثل بقیه پسرها نیستم، من فرق دارم!!!" اما در عمل همه مثل همه اند! دخترها هم همینطور!

یه دوستی دارم که 3 سال آمریکا زندگی کرده و اصولاً این آقا اعتقاد داره که اصلاً اعقاید مردهای ایرونی رو قبول نداره و با اونها خیلی فرق داره! این طرف الآن حدود 2 سال ایرانه و ما حدود 1سال و نیمه که همدیگرو می شناسیم و یکساله که خیلی مثلاً با هم رفیقیم! من تو دوستیم کم نذاشتم، حداقل سعی کردم نذارم!!!! برام دوست بدی نبود! خیلی تو این مدت سعی کردم بهش بفهمونم که اونم یه ایرونیه و همون باورها رو داره! ولی زیر بار نرفت!!! چنر وقت پیش این آقا دختر خانومی رو پسندید من هم ترتیب یه مهمونی دادم که مثلاً تو اون مهمونی بتونه کمی به خانوم نزدیک شه و مثلاً رابطه رو صمیمی کنه!!! تو مهمونی آقا خیلی دیر جنبیدن و خانوم هم با یکی دیگه گرم گرفت!!! روز بعد کلی با هم صحبت کردیم و بهش گفتم چرا کاری نکرد و از این حرفا!!! شروع کرد به توجیه کردن!!! بهش گفتم حالا هم طوری نشده که باز هم فرصت داری! شروع کرد بهونه اوردن! آخرش معلوم شد قضیه چیه!!! " می دونی من نمی تونم دیگه رو این دختر فکری کنم چون تو مهمونی تو( منظور یه جمع 7-8 نفره است ها!!!!) با یکی دیگه گرم گرفته بود!!!!" بعد از کلی صحبت کردن سعی کردم ( تاکید می کنم : سعی کردم) خودم رو قانع کنم که خوب حق داره و این حس خیلی خوبی نیست و از این حرفا!!! اما راستش اصلاً قانع نشدم. ته دلم یه چیز دیگه بود! ته دلم بهم می گفت: اگه یه پسر همین کار رو بکنه یا حتی خیلی بیشتر از این ( چند دست رقص ساده) و بعد بره تو همون جمع سراغ یه دختر دیگه، کارش کاملاً موجه است و دختر باید از خوشحالی بمیره!!!! اما حالا که یه دختر با یه پسر( که همکار و دوست عادیشه) چند دست رقصیده، دختر خیلی خوبی نیست و خوب آدم حس خوبی نداره دیگه!!!! من نمی تونم قبول کنم!!! سعی کردم خودمم رو قانع کنم اما نشد! این مسئله باز هم تکرار شد. چند وقت پیش دوباره از این طرف رفتاری دیدم که قبولش برام خیلی سخت بود! یادمه یه بار بهم گفت من آدمی رکی هستم و با طرفم صحبت می کنم اونم بدون رودربایستی!!! یادمه بهم می گفت : دخترا هم مثل پسرا حق انتخاب دارن!!! یادمه بهم می گفت : اگه یه روزی یه دختر بهم بگه دوست دارم اما من دوسش نداشته باشم به شرطی که طرف آدم با ظرفیتی باشه و بتونه این مسئله رو قبول کنه!!! من دوستیم رو باهاش مثل قبل ادامه می دم! یادمه بهم می گفت : به آدما باید زمان داد! باید به آدما زمان بدی تا دوست داشتنشون رو بهت ثابت کنن! باید به خودت زمان بدی شاید بتونی طرف رو دوست داشته باشی! یادم میاد..... هزار و یک حرف و تئوری و شعار زیبای دیگه!!! چه حالی بهتون دست میده وقتی یه روز می بینین تمام این حرفا با هوا بوده و یه مشت اراجیف و دری وری؟؟؟!!!! چه حالی بهتون دست می ده وقتی یه روز بفمین از حرف تا عمل یه دنیا فاصله است!!! نمی فهمم چرا بعضیها وقتی نمی تونن معنی باور رو درک کنن ازش استفاده ( چه عرض کنم سوء استفاده) می کنن! چطور به خودمون اجازه می دیم قبل از اینکه مطمئن شیم واقعاً به موضوعی اعتقاد داریم یا نه، به دیگران می گیم من اعتقاد دارم که؟؟؟!!! جداً به چند درصد اعتقاداتمون اعتقاد داریم؟ چند درصد باورهامون رو باور داریم؟؟؟ نه در حد حرف که در عمل!!! یه بزرگی همیشه می گفت آدم حرف رو با دهنش می زنه! حرف آدم سند است! واقعاً حرفهایی که می زنیم سند هستن؟؟!!! نمی دونم! فقط می دونم که شاکیم! خیلی شاکی! ی کاش وقتی می خوایم حرفی بزنیم کمی فکر کنیم! بزرگترین دروغ زیر پا گذاشتن باورهاته! اون چیزایی که به دیگران می گی باورت هستن اما در عمل نمی تونی ثابتشون کنی!!! نمی دونم دیگه به چی یا به کی می شه اطمینان کرد! احساس می کنم آدما فقط حرف می زنن همین! حرف می زنن که فقط حرفی زده باشن! حس میکنم ته دلم به هیچ کس جز یه عده خیلی خیلی محدود اطمینان ندارم! درکش برام سخته! نمی دونم.

پنجشنبه : تا ظهر سر کار بودم خبر خاصی نبود. عصر هم رفتیم سینما – سوغات فرنگ – اگه خواستین وقت بگذرونین حوصله کار مفید هم نداشتین درضمن کمی هم بخندین فیلم بدی نیست! اصولاً حرفی برای گفتن نداره! ولی گاهی خوبه بری سراغ مسائل سطحی و بی محتوا!

جمعه : برخلاف همیشه تهران، مامان و بابا هم مثل همیشه امامه! رفتم پیش خاله می خواستم پیش مامان بزرگم باشم. دلم براش تنگ شده بود. کلی با خاله حرف زدیم! البته بیشتر خاله! کلی راهنمایی و کلی حرفهای عاشقانه و کلی اعتراض بی غرض و تنها از روی دوست داشتن. هر روز که می گذره بیشتر متوجه شباهتم به شخصیت خاله می شه!!! هم خوبه و هم بد! خاله دختر نداره و عاشق من و رعنا است! هرچند که عروسش رو مثل دختر نداشته اش دوست داره ولی خوب ماها – بخصوص من – یه چیز دیگه ایم! عصر جمعه هم خوونه! تنها اونم همراه یک غروب غم انگیز و دلگیر. رفتم رو تراس نشستم با یک کتاب و یه فنجون چای! یه یک ساعتی برای خودم بودم و متوجه گذر زمان نشدم!

شنبه : کار- کار- کار و مثل همیشه کار! دلم هوس کافی شاپ کرده! شاید با یکی یه قراری بذارم! با کی نمی دونم! شاید با پریسا! نمی دونم!!!!

همین دیگه!!!

 

 

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۸