شمارش معکوس

سلام

دارم میمیرم از هیجان. یکسال و دو ماه که دارم این لحظه تو خواب میبینم. برام شده بود فانتزی تمام لحظه های تنهایی و دلتنگی. حالا اون لحظه داره میاد و قلب من طاقت تو سینه موندن نداره.

گاهی اونقدر نتد میزنه که حس میکنم الان که از جاش بیاد بیرون و گاهی اونقدر اروم که حس میکنم شاید دیگه نمی تپه و این تنها توهم من.

کسی از تاریخ برگشتم خبر نداره. دلم نمیخواست خانوم مادر و بقیه بیان فرودگاه. ترجیح دادم تو خونه ببینمشون.

دارم بر میگردم، نه برای موندن، برای یک مدت کوتاه، نمیدونم بعدش چی میشه. اما همه چی مثل تمام اتفاقات زندگی من یکباره شد. در عرض یکروز.

شمارش معکوس شروع شد. سعی میکنم بهش فکر نکنم. تصور دیدن دوباره خانوم خانومها، خانوم مادر، آقای پدر و بقیه، دلم رو بلرزه میاره، نفسم به شمارش میفته و قلبم میخواد از تپیدن بازبمونه.

خوشحالم، دلنگرانم، مضطربم، آشفته ام، هیجان زده ام و از همه مهمتر مملو از عشقم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۱