تکرار مکررات!

سلام

من خوبم مثل همیشه، زندگی هم خوب، و به قول دوستی خوب هم نباشه خودمون خوبش میکنیم!!!

الآن اینجا ساعت ناهار، منم چون هوس نوشتن داشتم، ترجیح دادم جای ناهار، بنویسم. مثل همیشه، آرومم میکنه. هرچند که اینجا کلا آرومم. بماند.

دیشب فیلم "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" رو دیدم. با این که کتابش رو مدتها قبل خونده بودم، اونهم نه یکبار چندبار، باز هم دیدن فیلم خالی از لطف نبود. حالا بماند که فیلم تا حدودی با کتاب متفاوت، اما خوب جالب بود. یکی از سکانسهای خیلی جالب فیلم و مورد علاقه من، سکانسی که ورونیکا از دکتر آسایشگاه دارویی میخواد تا جلوی خواب و خستگیش رو بگیره. اون سکانسی که با دکتر از آرزوهای از دست رفته و کارهای نکرده میگه. و برای من زیباترین دیالوگ فیلم، پاسخ دکتر قبل از خروج ورونیکا از دفتر کارش :" اگر آدمها، آرزوهاشون رو میشناختند و به دنبال بدست آوردنش میرفتند، اینجا خالی از بیمار بود و باید تعطیل میشد."

این سکانس خیلی حرف برای گفتن که نه، برای شنیدن داره، ناخودآگاه از خودت می پرسی تو چی؟ میدونی رویاها و آرزوهات چی؟ آیا برای رسیدن بهشون تلاش کردی؟ یا اونها یک جای تو مسیر زندگیت جا گذاشتی و باز همون سوال معروف، اگر بدونی وقت زیادی برای زنده بودن نداری، چه میکنی؟

به قول دکتر فیلم در سکانس پایانی، اگر بدونی فردا آخرین روز خواهد بود، و در کمال تعجب صبح روز بعد بیدار شی و ببینی هنوز زنده ای، اون روز رو یک معجزه خواهی دونست! که درست هم هست. چرا که هر روز زندگی ما معجزه ای زیباست.

دلم برای خونه تنگ شده، برای تمام اونهایی که برام خیلی عزیزند. برای کوچه پس کوچه هایی که شاید امروز دیگه وجود نداشته باشند.

امیدوارم هفته خوشی رو آغاز کنید، سرشار از سلامتی و دلخوش.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٥