بانو

اولین بار، اون بود که صدام کرد بانو، همین شد که براش شدم بانو. هیچوقت اسمم رو صدا نکرد.

حکایت آشنایی مون، مثل همه داستان زندگی من، غریب بود. ساده و پیچیده. مثل زندگی من. آشنا شدیم، دوست شدیم، رفیق شدیم. و من بانو موندم. هیچوقت ندیدمش. نمیدونم چرا. اما به همین تماسهای تلفنی و نوشته ها قناعت کردم یا شاید کردیم.

من همیشه بانو بودم، تو نوشته ها، تو تماسها، تو پیغامها. هیچوقت ازش نپرسیدم چی شد که من بانو خطاب شدم. مثل باقی داستان زندگیم، هیچوقت نفهمیدم کی صمیمی شدیم، کی اون رفتارهای رسمی یکباره تبدیل به این دوستی شد. درست مثل باقی دوستیهام.

وقتی نزدیک اومدنم شد، فکر کنم اخرین باری بود که تو ایران گپ میزدیم، ازم قولی گرفت که بعید میدونم بتونم انجامش بدم. ازم قول گرفت اگر روزی خواستم همسفری برای زندگیم انتخاب کنم، حتما یک مرد آریایی انتخاب کنم. و من برای اولین بار قولی دادم که فکر نکنم از پسش بر بیام. شاید چون به این باور رسیدم که امروز نه آریایی وجود داره و نه مرد. بماند.

تو این چند سال دوستی در مورد خیلی چیزا گپ زدیم، کلی دردل کردیم. شریک خیلی لحظه ها شدیم، اون ازدواج کرد و خوشبخت بود، امیدوارم هنوزم خوشبخت باشه.

چند وقت پیش برام پیغامی گذاشته بود که دلم رو لرزوند. براش غصه خوردم. انگار که غم، غم من باشه. زندگی ما، هرکدوم راه خودش رو داشت. بخصوص زندگی من. اما یک چیز هیچوقت تغییر نکرد. دوستی ما. درست مثل بانو موندن من.

هنوزم تنها کسی که من رو بانو خطاب میکنه و من چقدر این نام بانو رور دوست دارم. بانو یعنی غریب آشنا، بانو یعنی یک دوستی ناب. بانو یعنی دردلهای بی پایان. و در اخر بانو یعنی من!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤