سالروز هجرت و پرواز

درست یکسال پیش، همین ساعتها، یکجایی بین زمین و آسمون،که مختصات جغرافیاییش رو نمیدونم، تو هواپیمایی الاتحاد، از تهران به ملبورن در حرکت بودم.

یکسال گذشت، با تمام خوبی ها و بدیهاش، خوشی ها و ناخوشی هاش، آرامش و دلنگرانیهاش.

تو این یکسال از خیلیها دور بودم، مهمتر از همه خانواده ام، بعدش دوستام. تو این یکسال اینجا دوستهای جدیدی پیدا کردم، دوستانی که برخیشون خیلی همدمم بودند و تنهام نذاشتن، خانه جدید و شاید به دور از انصاف نباشه اگر بگم خونواده جدید. خانوم همخونه و پسرکش، امروز به نوعی خانواده من محسوب میشن. شاید بدلیل خوش قلبی خانوم همخونه و لطفش به من، یا شایدم بخاطر لبخندهای شیرین پسرک و تلاشش برای خنداندن من وقتی حس میکنم دنیا داره به آخر میرسه.

یکسال گذشت و من به اندازه چندین سال بزرگ شدم. امروز وقتی به آیینه نگاه میکنم، به وضوح میبینم دختر توی آیینه با دختر یکسال پیش خیلی فرق میکنه. گاهی از خودم میپرسم این منم؟ من این کارها رو کردم؟ من این راه رو پشت سر گذاشتم؟

خودم هم باورم نمیشه یکسال اینجا دوام آوردم. و حالا امروز راه جدیدی رو پیشروم میبینم، اهداف جدید، خواسته های متفاوت و من مصمم برای رسیدن به آنها. خسته ام اما فعلا وقت استراحت و نشستن ندارم.

دلم برای وطنم، خانواده ام و دوستانم خیلی تنگ شده و آرزو میکنم خیلی زود بتونم برای دیداری حتی کوتاه برگردم. بخصوص برای دیدن خانوم خانومها. بزرگترین ترس من اینجا، اینه که مبادا دیر بشه و دیدار من با خانوم خانومها بیفته به قیامت. دلم نمیخواد بوسه خداحافظیم لحظه دل کندن و راهی شدنم، آخرین بوسه باشه.

هفته خوشی رو براتون آرزو میکنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۸