روزانه های ملبورنی!

سلام

خب من حالم خوبه. نمیدونم چرا اما گاهی موضوع برای نوشتن کم میارم، نه که حرفی برای گفتن نباشه، اما ... نمیدونم.

چند شب پیش داشتم پستهای این یکسال اخیر رو میخوندم. برام خیلی جالب بود. توی همه پستها میشه به سادگی دلتنگی من رو پیدا کرد. در یکسال گذشته من فقط از دلتنگی نوشتم.

خیلی جالب، آدم گاهی چقدر احمقانه میخواد منکر حس و حالش بشه. من تو این یکسال اخیر خیلی سعی کردم به این باور برسم که دلتنگی اذیتم نمیکنه. اما با خوندن نوشته هام دیدم، چرا خیلی اذیتم کرده.

جالب به بعضی حسها هیچوقت عادت نمیکنی. اما بعد از یک مدت به عنوان بخشی از زندگیت می پذیریشون. می پذیری که این دلتنگی هیچوقت از بین نمیره. می پذیری که این غربت همیشه هست.

دیروز عصر که برمیگشتم خونه، تصمیم گرفتم کمی تو شهر قدم بزنم. نمیدونم قبلا گفتم یا نه، اما اینجا ساختار شهری کمی متفاوت. اینجا، تو ملبورن یک مرکز شهر داریم، و بعد تا دلتون بخواد محله و خارج از شهر :) خونه فعلی من، مال من که نه، تصحیح میکنم، محل اقامت من تو یکی از محله های شرقی ملبورن که با مرکز شهر با اتوبوس حدود ۴۵ دقیقه فاصله داره.

محلمون رو دوست دارم. شاید چون خیلی ساکت و به قول بعضیها کسالت بار. اما برای منی که سالها توی یک کلان شهر زندگی کردم، این محل و کلا این شهر ساکت و آروم خیلی جذاب.

بماند داشتم میگفتم. دیروز غروب که بر میگشتم خونه هوای پیاده روی تو شهر زد بسرم و کمی برای خودم توی یکی از خیابونهای اصلی شهر گشت زدم. به مغازه ها نگاه میکردم و آدمها. من بارها و بارها توی این یکسال تو این خیابون قدم زدم و برای خودم چرخیدم. اما هنوز که هنوز حس میکنم درست نمی شناسمش. هنوزم گاهی حس میکنم ماه اولی که اینجام.

گاهی دلم نمیخواد یادم بیاد که تقریبا یکسال اینجام. اینجوری کمتر دلتنگیهام یادم میاد. ترجیح میدم یادم بره که یکسال خانواده ام رو ندیدم. سخت بوده و هست، اما کماکان به این باورم که ارزشش رو داشت.

بماند. امروز صبح هوا نمیه ابری بود با یک مه زیبا. اما از اونجایی که هوای ملبورن هم مثل دل من آروم و قرار نداره، کم کم آفتابی شد. حالا میشه از پنجره بیرون رو نگاه کرد و یکی از زیباترین مناظر پاییزی رو دید.

یک سوال، تا حالا شده برای کسی که خیلی نمی شناسینش، دلتون تنگ شه؟ تا حالا شده از ناراحتی کسی که مدت زیادی نیست می شناسینش غصه تون بگیره و دلتون بخواد کاری بکنین؟ من الان به نوعی یک چنین وضعیتی دارم.

امیدوام هفته رو به خوشی به پایان برسونین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥