آخر قصه.

پرده اول :

از کلبه ات میای بیرون روز آفتابی و زیباست! احساس شعف می کنی! صدای ناله می شنوی! جلوی پات یه چاله است اون ته چاله غمگین و زخمی نشسته. نگاهش می کنی! سرش پایینه و آروم اشک می ریزه! از کنارش می گذری اما فکرش راحتت نمی ذاره! به کلبه بر میگردی و براش کمی غذا میاری!

دیگه عادتت شده هر زو کنار چاله رفتن و غذا دادن بهش تو اون بالا می شینی و نگاهش می کنی! یواش یواش حرف می زنین. اون از غصه هاش می گه، از زخمهاش و بدی روزگار. بهت می گه که دیگه توان بلند شدن نداره! خسته است خیلی خسته!!!!

پرده دوم :

بالاخره تصمیمت رو می گیری. دستت رو دراز می کنی و کمکش می کنی تا بلند شه! از چاله میاد بیرون! می بریش به کلبه ات! کمکش می کنی تا خودشو تمیز کنه! زخمهاش رو می شوری و پانسمان می کنی! شبها کنارش می شینی و به درد دلش گوش میدی! هر روز بهش می گی که دنیا به آخر نرسیده که می تونه دوباره احساس شادی کنه که این زخمها خوب و می شن و زندگی جریان داره! می شه رود بود و به دریا رسید! بهش می گی هر غروبی طلوعی داره! هر روز که خورشید اینجا غروب می کنه همون لحظه یه جای دیگه داره طلوع می کنه! که لازمه طلوع غروبه و لازمه غروب طلوع! بهش می گی : هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است، پنجره عشق هوا فکر زمین مال من است، چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غربت!!!!

پرده سوم :

زخمهاش خوب شده! حالا زیبایی های زندگی رو می بینه! احساس لذت می کنه! هر روز در آغوشت می کشه و می گه دنیا دیگه مثل تو نداره و تو عاشق می شی! حالا سراغ دوستای قدیمیش می ره و دوستای تازه پیدا می کنه! اما هنوز تو بهترینی!

پرده چهارم :

در رو باز می کنی. با یه دسته گل و یک سبد لبخند روبروته در آغوشت می کشه و مثل همیشه می گه تو بهترینی! وارد می شه و از جلوی در کنار می ره! احساس می کنی الآن پس میوفتی! لبخند می زنه و می گه بهم تبریک نمی گی این همراه زندگی منه! به کسی که کنار در ایستاده نگاه می کنی و غم عالم تو دلت خوونه می کنه! از خودت می پرسی مگه ممکنه؟!!! هربار از اون برات می گه و از احساس زیباش و تو هربار با لبخند نگاهش می کنی و به حرفهاش گوش می دی! هر بار موقع رفتن در آغوشت می گیره می گه : تو بهترین دوست منی! و تو می خوای فریاد بزنی من نمی خوام فقط یه دوست باشم منو ببین!اما فقط لبخند می زنی! آخه تو یک زنی و تو این فرهنگ و جامعه زن نمی تونه از احساسش بگه، درخواستی کنه، قبل از اینکه ازش درخواست کنن!!! برای مراسم ازت کمک می خواد و می گه: کسی رو غیر تو نداره، می ترسه و حضور تو بهش اطمینان می ده! کنارشون می ایستی و نگاه عاشقش رو می بینی! لبخند می زنی اما ته دلت فقط اشک!

پرده آخر:

حالا تنها نشستی توی کلبه ات! به خودت می گی : خوشحالی از اینهمه قدرت روحی و از اینکه تونستی به یه انسان کمک کنی! اما ندایی از درونت می گه به خودت چی ؟ به خودت هم تونستی کمک کنی؟ روحت رو ارزون فروختی! آتیش روشنه، اما کلبه تو تاریک و سرد! قلبت یخ زده و خسته ای خیلی خسته! صدای بارون میاد و همراهش اشکهای فرو خورده تو!

 

سلام

خوب این هفته هم تموم شد!امیدوارم این آخر هفته هم مثل هفته های پیش به آرومی سپری شه!

نمی دونم از آخر نوشتم خوشم نیومد! شاید زیادی واقعیه! گاهی دلم افسانه می خواد مثل بچگیام!!! راستی چرا؟ تا حالا براتون پیش اومده؟ چرا اینجوری تموم می شه! نمی دونم اما چند روز بود بی دلیل ذهنم درگیر این مسئله بود! چرا گاهی نمی تونیم درباره خواسته هامون صحبت کنیم؟!!! چرا خانومها همیشه باید منتظر بمونن تا آقایون پیش قدم بشن؟! نمی دونم! بی خیال! گاهی از این فکرا به سرم می زنه!

 خوب ژیش به سوی یک آخر هفته خوب!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٥