تولدی دیگرف امسال در غربت!

ساعت ١٠ صبح، هوا ابری با نسیمی خنک. روی تخت لم دادم و در حال خوردن صبحانه به چک کردن ایمیل هام فکر میکنم.

اولین پنجره ای که باز میشه یاهو و بعدش پیغامها. دومین پیغام زیباترین تبریک امسال بود: " آهای آهای خبر، خبر، ساعت ١١ صبح ١٣۵٧ بیمارستان بانک ملی، یک دختر بدنیا آمده زیبا، با چشمهای درشت و مشکی مثل آهو، ابروهای کمانی با موهای مشکی، سپید مثل برف خلاصه یک صورت کامل همه میگن به کی رفته، با قدمی خوش برای پدرش، تولدت مبارک عزیزدلم با آرزوی سلامتی و خوشبختی و عاقبت به خیری برای قشنگترین گلها. دوستت داریم، مامانی و بابایی."

صورتم غرق اشک، از شدت بغض گلوم درد میکنه، اشکهایی رو که یک هفته بود جلوشون رو گرفته بودم، برای خودشون رو گونه هام روان شدن. چقدر دلم براشون تنگ شده.

خانوم همخونه، تمام تلاشش رو کرد که احساس دلتنگی نکنم. برام یک روز تولد زیبا ساخت. ازش خیلی ممنونم. این مدت کمک خیلی خوبی برام بوده، اما جای خانواده ام رو نمیگیره. پسرکم رفته کمپ. جاش خیلی این چند روز خالی.

بماند. ازم پرسیده بودید چند سالم؟ دیروز ٣٢ سال از بهار زندگی من گذشت. من بانوی اردیبهشت ٣٢ ساله شدم. به دور از خانه و خانواده. به یاد سال گذشته و محبت تمام دوستان.

امسال روز تولدم در طبعیت زیبا، در منطقه ای نام "زمرد" در شرق ملبورن سپری شد، به پیاده روی و ناهار دلنشین و خرید. بعد از ظهر کنار فسلقکهای مدرسه ایرانیها. شب تا ساعت ٣ صبح فیلم دیدن با خانوم همخونه! خلاصه مطلب، اونقدر شلوغ بود که وقت نکنم خیلی به دلتنگی فکر کنم.

امسال معجزه تولدم رو تقریبا گرفتم، هنوز کامل نیست. هر وقت ١٠٠ درصد مطمئن شدن، میگم این معجزه چی بود.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٥