اولین روزهای سال

سلام

تو کتابخونه موسسه نشستم و دارم به کارام میرسم. این دوره هم تموم شد، باورش کمی سخت. حس میکنی زمان داره پرواز میکنه. اونقدر سریع میگذره که نمیشه باورش کرد. انگار همین دیروز بود که دوره مون شروع شد، اصلا چرا راه دور برم، انگار همین دیروز بود که توی فرودگاه امام بابا در آغوشم کشید، با بغض توی گوشم بهترین آرزوها رو بدرقه راهم کرد. نزدیک به ده ماه! باورش سخت.

گاهی کاملا غیر ارادی زندگی اینجا رو با زنگی ایرانم مقایسه میکنم. چقدر دلم میخواست میتونستم زمان رو به عقب برگردونم و سریعتر تصمیم به اومدن بگیرم، اینجا دانشگاه میرفتم. اما از طرفی هم فکر میکنم اگر سالها قبل اومده بودم، امروز اینقدر آب دیده و قوی نبودم!!!

درس خوندن اینجا خالی از لطف نیست. اینجا خوشت میاد درس بخونی، نمی گم کار آسونی، نه، اما جذاب. کلی تمرین داری و مشق شب، اما از طرفی هم همه چیز حاضر و آماده است. امکانات خوبی بهت میدن، استادات بیشتر دوستت هستند تا استاد. گاهی میتونی بری سراغشون و باهاشون درددل کنی!!! جالب نه؟ به دوران تحصیلم فکر میکنم، به اون روزهایی که برای پرسیدن یک سوال درسی ساده، باید تو راهروهای دانشگاه دنبال اساتید محترم میدویدم و آخر سر یک جواب ناقص جلوی در کلاس تحویلم میدادند. یاد روزهایی که پر از شور درس خوندن بودم و این لذت چقدر سریع و ساده در نطفه خاموش شد.

اینجا به ایده هات احترام میزارند، حتی مخالف کردنشون هم محترمانه است. آرومی و از زندگی میتونی به سادگی لذت ببری. نمیدونم، شاید برای من و هم نسلی های من که نسل سوخته هستیم، این آرامش جذاب باشه، نمیدونم. فقط میدونم این ارامش رو دوست دارم. بماند.

از دوشنبه کارآموزیم شروع میشه، این هم بخشی از دوره ای که گذروندم. باید برم سرکار، درست مثل یک کارمند رسمی، تنها تفاوتش این که، نه از دریافتی خبری هست نه مدتش طولانی! فقط چهار هفته. بد از اون هم خدا بزرگ. تجربه خوبی خواهد بود. و این یعنی اولین تجربه حرفه ای من اینجا!!!

خوب دیگه من برم، شون، پسرک همخونه من اینجا نشسته و داره با بیصبری من رو نگاه میکنه، منتظر که با هم بازی کنیم.

دیگه اینکه همین. خوب و خوش باشید و ایام به کام.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٤
تگ های این مطلب :روزانه ها