سرگشتگی مزمن!!!

سلام

خوبم، زندگی هم خوب. فقط دلم تنگ!!! بخصوص برای خانوم خانومها، این روزها عجیب میترسم، میترسم که دیر بشه، میترسم از اینکه دیگه نبینمش، میترسم زمانی برگردم که دیگه خیلی دیر شده باشه، میترسم که به قول قدیمیها "دیدارمون به قیامت بشه". خوبم، این حس و حال هم مال زمانی که باهاش حرف میزنم. هربار که صداش رو میشنوم، لرزش صداش که سعی میکنه پنهانش کنه، که نفهمم اونم مثل من چشماش بارونی. دلم خیلی براش تنگ، بیش از اونی که بشه تصورش کرد. بماند. خوبم.

بالاخره فیلم درباره الی رو دیدم. خانوم مادر با آخرین بسته پستی، بسته ای که توش کلی چیزهای عزیز بود، بخشی از زندگی و خاطرات من، فرستاده بود. جالب بود. بیش از اونی که فکرش رو میکردم. اما برام جالبتر برخورد ادمها بود. قبل از دیدن این فیلم مصاحبه گلشیفته فراهانی رو دیده بودم و خب واکنش ادمها رو در مورد این مصاحبه، نظر یکی خیلی جالب بود، طرف عصبانی بود از حرفها این خانوم و آبروریزی در مورد مردم و کشورمون. اصولا اهل زود قضاوت کردن نیستم، بخصوص که فیلم رو هم ندیده بودم. این رو اینجا داشته باشید، تا بعد.

درست یکروز بعد از دیدن مصاحبه گلشیفته، مصاحبه دیگه ای رو دیدم در مورد پسر بچه ایرانی که در انگلیس زندگی میکنه و جایزه بهترین شعرخوانی رو گرفت. اون هم مصاحبه جالبی بود، مصاحبه ای با خانواده و خب شخص پسر بچه. و از اون جالبتر نظرات افراد، به به و چه چه ها!!! این رو هم اینجا داشته باشید.

اما بریم سراغ اینکه این دو مصاحبه اصلا چه ربطی به هم داشت، احتمالا بعضی ها حدس زدند و البته درست. گلشیفته در مصاحبه اش در مورد ایران میگه، بعد از انقلاب، از نسل سوخته میگه، از ترسهامون، از اینکه ترسهامون اونقدر بزرگ بودند که یاد گرفتیم برای بقامون دروغ بگیم، بهتر بگم مجبور شدیم. حقایقی بس تلخ. حقایقی که به مذاق بعضی ها خوش نیومد، اونقدر که نظر دادند :" کارمون به جایی رسیده که یک فسقل بچه اینجوری آبرومون رو میبره!!!" در مورد سن خانومها نظر نمیدم، احتمالا گلشیفته فسقل بچه است هنوز، خب اصولا سن خانمها هیچوقت بالا نمیره، درست مثل عقل برخی آقایون که هیچوقت رشد نمیکنه!!! بماند.

و اما مصاحبه دوم، پسرک نابغه ایرانی، در بخشی از مصاحبه، گزارشگر محترم، احمقانه ترین سوال ممکن رو میپرسه، از مادر پسرک میپرسه :"به نظرتون اگر ... در ایران بود باز هم میتونست اینقدر پیشرفت کنه و به این نقطه برسه؟" جواب مادر بسیار تکان دهنده بود :" شاید، اما نه تا این حد!!!!"

به نظرتون کدومش آبرو ریزی؟ مصاحبه اول یا دوم، یا شایدم جفتش!!! اما از اون مهمتر واکنش آدمها بود نسبت به این ٢ مصاحبه.

تو این هفت ماه، یاد گرفتم سرم رو بالا بگیرم و افتخار کنم، به چیزی که نیستم، به فرهنگی که نداریم و داره به فراموشی سپرده میشه، با بقایای تخت جمشید که تاکنون غیر عکس ازش چیزی ندیدم. تمام اینها فقط برای این که اجازه ندم ساکنین این دیار کفر خودشون رو برتر از من بدونن!!! با سیلی صورتم رو سرخ نگه میدارم، از شرایط بدمون حرفی نمیزنم تا آبروداری کنم، حالا یکی نیست بگه، اگر واقعا کشورت اینقدر عالی، تو اینجا چه میکنی؟ خوشحالم که ادمها اینجا نه خیلی اهل سوال پرسیدن هستند نه اهل فکر کردن، برای خودش مزیتی!!!! با خودم فکر میکنم آبرو داری مهم، اما به شرطی که آبرویی مونده باشه!!!

حرفهایی رو که گفتم معنیش این نیست که من غربگرا شدم و عاشق اینجام و اینجا بهشت برین، نه من عاشق کشورم هستم هرچند ویران، عاشق مردمم هستم هرچند سرگشته و حیران، عاشق فرهنگم هستم هرچند گمشده و پنهان و از همه مهمتر عاشق هویتم هستم، هرچند نامعلوم. خب برای این یکی نتونسم قافیه پیدا کنم، اهل فن میتونن کمک کنن و اعلام وجود. لبخند آخرش خواستم بگم، این خانه زیباست ولی خانه من نیست.

پ.ن.١: دلم میخواد نقاب از چهره بردارم، دلم میخواد بتونم خودم باشم. اما نمیشه.

پ.ن.٢: چند روز پیش فیلمی دیدم که تاثیرش رو کمتر از فیلم ماتریکس نبود. در موردش مینوسم، خیلی زود.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢