جاده زندگی

"به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم يا شماره‌اش را می‌گويم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از يک دوست تازه‌تان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان درباره‌ی چيزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هيج وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند يا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گيرد؟» و تازه بعد از اين سوال‌ها است که خيال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.

اگر به آدم بزرگ‌ها بگوييد يک خانه‌ی قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً به‌شان گفت يک خانه‌ی صد ميليون تومنی ديدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!

يا مثلا اگر به‌شان بگوييد «دليل وجودِ شهريارِ کوچولو اين که تودل‌برو بود و می‌خنديد و دلش يک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچ‌ه‌ها رفتار می‌کنند! اما اگر به‌شان بگوييد «سياره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند و ديگر هزار جور چيز ازتان نمی‌پرسند. اين جوری‌اند ديگر. نبايد ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها بايد نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.

 

من باز همان جور بی‌توجه گفتم:

-ای داد بيداد! ای داد بيداد! نه، من هيچ کوفتی فکر نمی‌کنم! آخر من گرفتار هزار مساله‌ی مهم‌تر از آنم!

هاج و واج نگاهم کرد و گفت:

-مساله‌ی مهم!

مرا می‌ديد که چکش به دست با دست و بالِ سياه روی چيزی که خيلی هم به

نظرش زشت می‌آمد خم شده‌ام.

-مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زنی!

از شنيدنِ اين حرف خجل شدم اما او همين جور بی‌رحمانه می‌گفت:

-تو همه چيز را به هم می‌ريزی... همه چيز را قاتی می‌کنی!

حسابی از کوره در رفته‌بود.

موهای طلايی طلائيش تو باد می‌جنبيد.

-اخترکی را سراغ دارم که يک آقا سرخ روئه توش زندگی می‌کند. او هيچ وقت يک گل را بو نکرده، هيچ وقت يک ستاره‌را تماشا نکرده هيچ وقت کسی را دوست نداشته هيچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همين است که بگويد: «من يک آدم مهمم! يک آدم مهمم!» اين را بگويد و از غرور به خودش باد کند. اما خيال کرده: او آدم نيست، يک قارچ است!

- يک چی؟

- يک قارچ!

حالا ديگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفيد شده‌بود:

- کرورها سال است که گل‌ها خار می‌سازند و با وجود اين کرورها سال است که برّه‌ها گل‌ها را می‌خورند. آن وقت هيچ مهم نيست آدم بداند پس چرا گل‌ها واسه ساختنِ خارهايی که هيچ وقتِ خدا به هيچ دردی نمی‌خورند اين قدر به خودشان زحمت می‌دهند؟ جنگ ميان برّه‌ها و گل‌ها هيچ مهم نيست؟ اين موضوع از آن جمع زدن‌های آقا سرخ‌روئه‌یِ شکم‌گنده مهم‌تر و جدی‌تر نيست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه‌ی دنيا تک است و جز رو اخترک خودم هيچ جای ديگر پيدا نميشه و ممکن است يک روز صبح يک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی اين که بفهمد چه‌کار دارد می‌کند به يک ضرب پاک از ميان ببردش چی؟ يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط يک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همين قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد: «گل من يک جايی ميان آن ستاره‌هاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برايش مثل اين است که يکهو تمام آن ستاره‌ها پِتّی کنند و خاموش بشوند. يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟

ديگر نتوانست چيزی بگويد و ناگهان هِق هِق کنان زد زير گريه.

حالا ديگر شب شده‌بود. اسباب و ابزارم را کنار انداخته‌بودم. ديگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک می‌آمد. رو ستاره‌ای، رو سياره‌ای، رو سياره‌ی من، زمين، شهريارِ کوچولويی بود که احتياج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم به‌اش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نيست. خودم واسه گوسفندت يک پوزه‌بند می‌کشم... خودم واسه گفت يک تجير می‌کشم... خودم...» بيش از اين نمی‌دانستم چه بگويم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس می‌کردم. نمی‌دانستم چه‌طور بايد خودم را به‌اش برسانم يا به‌اش بپيوندم...چه ديار اسرارآميزی است ديار اشک!"

 سلام

-         گاهی با خودم فکر می کنم اون سادگی و پاکی دوران کودکیمون رو کجا جا گذاشتیم! یکبار داشتم با یه بزرگی بحث می کردم، بحث جلو رفتن و سرعت بود! بهم گفت : "می گن یه بار یه بابایی مجبور می شه برای اینکه به شهری بره همسفر یه راننده کامیون بشه. راننده کامیون بدون لحظه درنگ و ایستادن میان راه با سرعت رانندگی می کرده، انگار که برای رسیدن خیلی عجله داشته! بین راه کامیون مشکلی پیدا می کنه و مجبور به توقف می شن! راننده پایین میاد و شروع به تعمیر کامیون می کنه! بعدش هم انگار نه انگار که تا اینجای مسیر رو اینقدر با عجله اومده می شینه کنار جاده و چای می خوره! مرد می ره طرفش و با لبخن می گه نه به اون همه عجله برای رسیدن و نه به اتلاف وقت!!! راننده می خنده و می گه: گاهی لازمه بزنی و کنار و به راه اومده نگاهی بندازی!!!" اون بزرگ بهم نگاه کرد و گفت : " زندگی هم مثل همون جاده است. هر از گاهی باید بزنی کنار و به راه اومدت نگاهی بکنی! نگاهی به جاده بندازی و از زیبایی جاده لذت ببری، بیراهه های مسیر ببینی و یادت باشه دیگه بیراهه نری! به راه پیشروت نگاه کنی و ببینی از حالا بعد چطوری باید حرکت کنی! گاهی لازمه کمی اندیشه کنی و ببینی تو مسیر زندگیت چی رو جا گذاشتی!" حالا که به عقب نگاه می کنم می بینم تو این جاده خیلی چیزا رو جا گذاشتم، چیزایی مثل یه عشق قدیمی،دوستای بچگی، آرزوهای کودکی و هزار و یک چیز دیگه! گاهی می تونی به عقب برگردی و اونایی رو که جا گذاشتی رو دوباره برداری ولی گاهی نه!!!!

-         راستی یه سوال آخرین باری که گریه کردین کی بوده؟ هنوز که هنوزه دل دیدن اشک کسی رو ندارم بخصوص اشک بچه ها رو! نه اشکی که از روی لجبازی، اشکی که از استیصال! اشک بچه ها وقتی می ترسن، وقتی نمی دونن باید چیکار کنن پاکترین اشک دنیاس! از اون زیباتر لحظه ایه که برای کسی اشک میریزن! یه اعتراف بزرگ خیلی بزرگ علی رغم اینکه از مادر شدن خیلی وحشت دارم، چند وقتیه دلم عجیب بچه می خواد. الو فکر بی ربط نکنین! فقط یه بیان احساس صادقانه بود! کنار زدن نقاب! می بینین تو رو خدا اینجا آدم حتی جرات نداره از احساس واقعی خودش- خود واقعیش نه با نقاب- حرف بزنه! از تظاهر حالم بهم می خوره! چند وقته نرفتم بهزیستی پیش بچه ها! شاید همین روزا یه سری بزنم! بهترین جا برای بودن با بچه هاس! تازگیها خیلی سخت می گیرن! دیگه مثل سابق نمی ذارن راحت بری سراغ بچه ها! دلم برشون تنگ شده!!!

نه که فکر کنین من عاشق بچه ام ها!!! نه!!! اصلاً!!!! دیروز چند ساعت با نوه خاله ام که یه دختر سرتق و فسقلیه سر و کله زدم! بعد از 2 ساعت احساس می کردم دیگه برام رمق نمونده! ماشاالله دنیای انرژیه! البته دیروز خانوم مادر اعلام فرمودند که اینجانب نیز دست کمی از این خانوم خانوما نداشتم و یک لحظه یه جا بند نمی شدم! نه که فکر کنین بچه شیطونی بودم ها نه!!!! فقط کمی امون ملت رو می بردیم!!! نه که فکر کنین عین گربه از در و دیوار بالا می رفتم یا مثلاً با پسرا فوتبال بازی می کردم یا مثلاً سر دسته پسرا می شدم و خرابکاری می کردیم ها نه!!! یه وقت فکر نکنین دست شیطون رو از پشت بسته بودم ها!!! نه!!!

قصد نوشتن نداشتم ولی خوب دیده ( منظور همون دیگه آدم بزرگاس!!!)

همین

 

 

 

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٤