باغچه رویاها!!!

یکباره تصمیم گرفتم، مثل خیلی از تصمیمات ناگهانی، از همون تصمیماتی که سالی یکبار گرفته میشه. بلیط گرفتم و راهی شدم. نشستم توی قطار، کتابی که چند وقتی شروع کردم روی پام، از پنجره قطار بیرون رو نگاه میکنم، منظره زیبا و رویایی، هوای نیمه ابری، افقی وسیع، زمینی خیس از باران، مزارع زیبا و خانه های نیمه روستایی.

از پنجره بیرون رو نگاه میکنم، به اون خانه ها با باغچه های زیبا و سبز، و به یاد میارم، لحظه با تو بودن رو، به یاد داری، اون غروب دل انگیز رو، اون کوچه پس کوچه های خلوت رو، کوچه باغهای شمیران، پیاده روی بی انتها.

به یاد داری، گذشتن از کنار اون خونه قدیمی با دیوارهای کاهگلی، بوی خاک خیس، بوی سبز بودن درختها بعد از آبیاری.

به یاد داری، هوس قدیمی منو؟ بهت گفتم: " دلم میخواد یک خونه کوچیک داشته باشم با یک حیاط کوچیک، که عصر، دم غروب، وقتی همراهم، همسرم داره باغچه کوچیکمون رو آب میده، چای بریزم ، ظرف میوه بیارم و بشینیم و چای بخوریم و لذت ببریم. دلم داره غش میره برای این رویا."

به یاد داری، بعد از یک ساعت، وقتی دستم رو گرفته بودی، وقتی توی ماشین کنارم نشستی، خیلی جدی گفتی: " دلم اون خونه رو خواست." و ازت نپرسیدم دلت اون خونه رو با من میخواد یا .....! و حتی از خودم نپرسیدم من چطور؟ من اون خونه رو با تو میخوام یا صرفا اون خونه رو میخوام.

صدای زنگ موبایل، از رویا بیرونم میاره، نمیدونم رویای بیداری بود، یا خواب دیدم. از پنجره به بیرون نگاه میکنم و از خودم می پرسم، چه چیزهایی رو پشت سرم جا گذاشتم، من هنوز هم اون خونه کوچک رو میخوام، و هنوز هم نمیدونم خونه رو با تو میخوام یا بی تو؟ به خانه های زیبا و بزرگ بیرون شهر نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم تو چطور، هنوز دلت خونه رو میخواد؟ فکر میکنم چرا هیچوقت ازت نپرسیدم اون خونه با من برات معنا داره یا ....؟

به منظره زیبا و مسخ کننده بیرون نگاه میکنم که مثل رویا می مونه، رویایی که شاید باقی میمونده آرزوها و خاطرات کودکی من، خاطرات تابستان و ایوان خیس و باغچه و هندوانه و با هم بودنها. خاطراتی که امروز وقتی از همه چیز دلگیرم تنها آرام خاطرم هستند. نمیدونم کار درستی کردم دل کندم و پرواز کردم یا نه؟ از خودم می پرسم، تو و باقی رویاهام رو کجا جا گذاشتم در این راه دراز؟ اصلا من تو رو جا گذاشتم یا تو ساده از من گذشتی؟ و هزار و یک سوال بیجواب.

دیگر دلم نمیخواد به منظره بیرون نگاه کنم، صورتم رو بر میگردونم و نگاه متعجب مرد رو میبینم، فهمیدن دلیلش کار سختی نیست، احتمالا از خودش می پرسه اشک و لبخند چه سنخیتی با هم دارند. با لبخند نگاهش میکنم و همزمان صورتم رو از اشک پاک میکنم.

این چند سال اخیر، عادت کردم هر از گاهی به عقب نگاه کنم، به راهی که طی کردم. به عقب نگاه میکنم و از خودم می پرسم، در این راه دراز چه چیزهایی رو جا گذاشتم؟ از کدوم رویاهام ساده گذر کردم، کدوم عشق رو پشت سرم جا گذاشتم، کدوم کوچه رو اشتباه طی کردم. حس غریبی، خیلی غریب.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩