بعد از مدتها!!!!

سلام

خوبم، بهترم، بهتر هم میشم. دوباره میخندم. از ته دلم. نه از سر اجبار و نه صرف یک نقاب!!! برای من همیشه بهترین نقاب لبخند و خندیدن بوده، فکر میکنم هنوز هم هست. نمیگم همه لبخندهای من صرفا یک نقاب برای مخفی نگه داشتن احساساتم، نه، اما برای من لبخند و خنده همیشه نقابی بوده برای پنهان کردن خیلی چیزها.

میدونم بعضیها در این مدت طولانی منتظر نوشتنم بودن، دستم به قلم نمیرفت، نه که حرف برای گفتن نباشه، نه، حس نوشتن اینجا نبود. دلم نمیخواستم حسم رو بروز بدم.

روزهای سختی بود، اما گذشت. سخت بود انتظار دیداری که سراب بود!!! به خانوم خواهر ویزا نداند. تمام لحظه شماری دیدارمون به فنا رفت! لحظه ای که بهم خبر دادند، انگار دنیا خراب شد، دیدن اشکهایی به بزرگی و پاکی مروارید، غلطان بر گونه های زیباش، سختترین لحظه بود. اشک ریختیم، ساعتها، روبروی این دوربین بیجان. تا روزها بیقرار بودم و سرگردان، بارها قصد برگشت کردم. اما موندم، دوام آوردم. سکوت کردم. برای اولین بار لبخند نزدم. اما گذشت. حالا هر دو آرومیم. به امید دیداری که اینبار نمیدونیم کی خواهد بود. دلم بیقراری میکنه. اما آرومم، لبخند میزنم، از ته دلم.

نمیدونم این لبخند رو مدیون چی یا کی هستم، سرشتم، طبیعت ناپایدارم، یا لبخند زیبای پسرک. پسرک یکساله شیرین، که این روزها مونس تمام لحظه های تلخ و خسته کننده من. پسرک شیرین، فرزند دوست بسیار عزیزی، دوستی که با اینکه مدت زمان زیادی از آشناییمون نمیگذره دوستی رو در حقم تموم کرده، برام خواهری میکنه. هربار که به منزلشون میرم، دم در، با لبخند پسرک، تمام غصه های دنیا از دلم پر میکشه. و من تمام این آرامش رو مدیون لبخند لبها و نگاه این پسر بچه شیرین هستم، مدیون اغوش آروم و امنش. هر بار که در آغوش میگیرمش، مبهوت این معجزه خلقت میشم و می فهمم معنای حرف خانوم خانومها رو که میگفت : "وقتی مادر شدی، لبخند کودکت تمام خستگیهات رو ازت دور میکنه."

زندگی اینجا جریان داره، درست مثل همه جا دنیا. این روزها برنامه زندگی من شده کارهای داوطلبانه، مغازه کارت فروشی کریسمس، خانه سالمندان و .... شاید یک روز سر فرصت از خانه سالمندان نوشتم، از جهان جون، پیرزن دوست داشتنی ایرانی، از دستهای مهربونش، که گرچه به ظرافت دستهای خانوم خانومها نیست، اما مثل دستهای تمام مادربزرگهای دنیا گرم و مهربون. بودن با جهان جون دوری از خانوم خانومها رو کمی برام قابل تحملتر کرده. شاید چون ما درد مشترکی داریم و اون تنهایی.

دلم بیقراری میکنه، دلم عشق میخواد. دلم ثبات میخواد و هربار به این لغت فکر میکنم بیشتر احساس غریبگی میکنم، هربار بیشتر حس میکنم چقدر این لغت با زندگی من فاصله داشته و این فاصله انگار هر روز بیشتر میشه.

دارم بزرگ میشم، دارم خودم رو میشناسم، به روزها و ماههای گذشته که نگاه میکنم، باورم نمیشه این من بودم که این لحظات رو ساختم، به قول دوستی در کمال تعجب گاهی به خودم آفرین میگم، از خودم در عجبم. هنوز باورم نمیشه که این من بودم که این لحظات رو پشت سر گذاشتم. نمیخوام بگم در این مدت کار خارق العاده ای کردم، برای خیلیها این روزها هیچ، برای خیلیها این کارها اصلا به چشم نمیاد، اما برای من بزرگ بودند.

امروز درست شش ماه، از روزی که سوار هواپیما شدم و ترک دیار کردم میگذره، سخت بود اما زیبا، طولانی بود اما سریع، هنوز باورم نمیشه، حس میکنم خوابم و هر لحظه منتظرم کسی از خواب بیدارم کنه، چشم باز کنم و ببینم توی اتاقم هستم، صدای آشپزی خانوم مادر رو بشنوم، موسیقی آقای برادر، صدای گرم آقای پدر، حتی غرولندهای خانوم خواهر. اما هر روز که چشم باز میکنم میبینم اینجام. در سرزمینی جدید، زیبا و پر از اتفاقات خوب و بد، با هوایی بی ثبات و ....

زندگی جدیدم رو، علیرغم تمام سختیها و مشکلاتش، تمام نگرانیها و دلهره هاش دوست دارم. احمقانه است اما امروز حس میکنم، فقط غیر ممکن، غیر ممکن. هر روز به انتظار معجزه ای هستم و هر روز معجزه ای دارم، شاید نه اون معجزه ای که من دلم میخواد، اما مهم این است که هیچ روزی بی معجزه سپری نمیشه.

پ.ن.1: به مرسده عزیزم، دلم برات تنگ شده، در این مدت خیلی بهت فکر کردم. ممنون از نظراتت، خیلی کمکم کرد. آروم شدم.

پ.ن.2: به سارای عزیز، خانومی قوی باش، راه درازی پیشرو داری. باید قوی باشی.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦