عنوان ندارد!!!!!

سلام

بالاخره بعد از مدتها فرصت نوشتن پیدا کردم، بهانه خوبی نیست، گاهی خیلی حس نوشتن داشتم اما نمیدونم چرا دستم به نوشتن نمی رفت و گاهی از نوشتن فراری بودم. بماند، بگذریم، که اینها همه عذر و بهانه است و جواب خوب و منطقی نیست.

هفته پیش امتحان دوره حسابداری رو دادم. راستش رو بگم اصلا اونطور که دلم میخواست نشد. تمام مباحث رو میدونستم و بدلیل عدم مدیریت زمان، باز هم وقت کم آوردم. از دست خودم خیلی عصبانی هستم، هرچند که خیلیها اینجا بهم میگن اینقدر از خودم توقع نداشته باشم، اما خب دیگه!!! بهر حال بد نبود اما اونی هم که دلم میخواست نبود.

بعد از امتحان هم دنبال برنامه های خودم، سرم رو گرم میکنم اینجا، از کار که خبری نیست رو آوردم به کارهای داوطلبانه!!! اینم یه جورش!!! بماند.

دارم دنبال خونه میگردم، البته خونه که چه عرض کنم اتاق. میخوام جام رو عوض کنم،اینجا راحتم، اما اتاقم خیلی کوچیکه، دلم یه اتاق کمی بزرگتر میخواد! تا حالا ببینم چی پیش میاد.

امشب اینجا، شب هالوین، شب لباسهای عجیب و غریب و شب دوست داشتنی بچه ها، در خونه ها رو زدن و شیرینی و شکلات گرفتن. دخترک همخونه خیلی اصرار داشت که امشب همراهش باشم و به دورهمی دوستاش بریم. اما من حوصله نداشتم و ترجیح دادم خونه بمونم! خیلی خسته بودم و شاید یه جورایی هم منتظر! چی بگم!!!

دوره ام تموم شده و من موندم میخوام با زندگیم چه بکنم. میدونم همه چی درست میشه! زندگی تو غربت سختی های خودش رو داره، اینجا تنها زندگی کردن آدم رو عوض میکنه، کم کم حس میکنی یه جورایی محکم میشی، با بعضی چیزا راحتتر کنار میای، مشکلاتت رو بهتر حل میکنی، اما در کنار اینها گاهی هم حس میکنی روحت داره ترک میخوره، انگار گاهی دیواره های قلبت ترک برمیداره و تو می ترسی، مبادا دوام نیاری و بشکنی، اونوقت که به خودت یادآوری میکنی با چه مشکلاتی کنار اومدی و چه قدمهای بزرگی رو برداشتی، یه جورایی به خودت قوت قلب میدی و میگی من میتونم، یعنی باید بتونم. بعد کم کم آروم میشی. اینجا دوام آوردن خیلی مهم! کار ساده ای هم نیست. نمیخوام بگم من دارم شاخ غول رو میشکنم و از این اراجیف، نه، موضوع من نیستم، موضوع این که اینجا بعضیها واقعا کار بزرگی میکنن، بعضیها خداییش شاخ غول رو میشکنن، این آدمها برای من هم خیلی قابل احترام هستند، هم تحسین برانگیز.

دیگه اینکه، همین زندگی خوب و هوا هم داره حسابی گرم میشه. هر روزی که میگذره زندگی من بیشتر رنگ و بو میگیره و به زندگی آدمیزاد شبیه تر میشه!!!! یه جورایی شوخی کردم!!!!!

هفته آروم و شادی رو براتون آرزو میکنم. خوش باشید.

پ.ن.١: جناب آقای سنجری، در این مدت سعی کردم پاسختون رو صرفا در نظرات بدم، اما ظاهرا کارساز نیست!!! نظراتت شما بسیار محترم، درست مثل نظراتت سایر دوستان. اما چند نکته کوچک :١. اینکه آیا من مشروب میخورم یا نه؟ آنهم سر میز شام و سایر موارد، اینها صرفا زندگی شخصی من هستند که دلیلی برای پاسخ دادن به آنها در اینجا نمی بینم، یا شاید بهتر باشه بگم اونقدر خصوصی هستند که دلیلی برای بیان کردنشون نمیبینم، در صورتیکه تمایل دارید تصور فرمایید که من سر میز شام هر شب ویسکی مینوشم، مختارید. ٢. ظاهرا نقطه نظرات من و شما بسیار با هم متفاوت و در دو راستای مخالف و موازی است، بنابراین، با اعلام شرمندگی فراوان، و جهت جلوگیری از هرگونه برخورد لفظی، سوء تفاهمات احتمالی و ....، از این به بعد پاسخی برای نظراتتون نخواهم داشت. ٣. ممنون از وقتی که صرف می فرمایید و این نوشته ها را مطالعه میفرمایید.

پ.ن.٢: آرزو خانوم، منظورتون رو متوجه نشدم، کدوم دوره؟ تئوری؟ عملی؟ من گیج شدم خانومی.

پ.ن.٣: حافظ هم با من سر جنگ داره لبخند اونم تازگیها بهم کم محلی میکنه و جوابم رو نمیدم. ایرادی نداره، این نیز بگذرد.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸