بارون؛ بارون؛ بارون!

بارون بارون، زمینا تر میشه، گلنسا جونم، کارا بهتر میشه

گلنسا جونم تو شالیزار، برنج میکاره می ترسم بچتد، طاقت نداره، طاقت نداره

دونای بارون ببارین آرومتر، گلنسای منو میدن به شوهر

خدای مهربون تو این زمستون، یا منو بکش یا اونو نستون

"به یاد خاطرات خوش گذشته، بچگی دلنشین من"

"ویگن"

سلام

من حالم خوب، اوضاع احوال هم خوب! می گذرونیم دیگه! زندگی همینه!

امروز از صبح داره یک ریز بارون میاد، هوای قشنگیه، اما کمی کلافه میکنه آدم رو! خوبی اتاق من اینجا اینه که یک پنجره بزرگ داره، میز تحریر هم جلوی این پنجره است، پرده ها رو میزنم روزها کنار و میشینم و درس میخونم و به باقی کارام میرسم. توی روزای بارونی مثل امروز میشه نشست و کتاب خوند و قهوه خورد! البته به شرط اینکه درس نداشته باشی، که من دارم! از صبح دارم درس می خونم، خودم هم باورم نمیشه، من و درس خوندن!!!! از عجایب!

نستم و از پنجره بیرون رو نگاه میکنم، بوی قهوه تمام اتاق رو پر کرده و من زیر لب زمزمه میکنم " بارون بارون ...! دخترک همخونه تایلندی من همیشه میگه : "اتاقت بوی کافی شاپ میده، آدم توش احساس راحتی میکنه." دیروز که از سر کار برگشت، یکراست اومد تو اتاق من و ولو شد رو تخت! حدود یک ساعتی اینجا بود و گپ زدیم. اعتقاد داره، اتاق من خیلی گرم و راحت! می گه فضاش حس خانواده و زندگی داره! نمیدونم شاید حق داره.

این هفته از اول هفته قصد نوشتن داشتم، اما نشد نمیدونم چرا! میخواستم از برنامه روز شنبه و پیک نیک و دوستای خوبم بنویسم، از یکشنبه و مهمونی کوچیک شام و پسرک دوست داشتنی دوستم، از اینکه تهران تو خانواده ام خبرهای خوبی هست و من اینجا دورم ازشون، از تولد خانوم خواهر و اینکه این اولین سالی که من تولدش پیشش نیستم، و از خیلی چیزای دیگه! نمیدونم چرا دستم به نوشتن نرفت! مهم نیست.

زندگی جدیدم رو دوست دارم، ازش لذت میبرم. شاید تنها چیزی که کلافه ام میکنه بیکاری! اونم درست میشه میدونم، مثل همه چیزای دیگه، این هم زمان خودش رو داره! من به این موضوع عادت دارم. خودم رو با درس مشغول کردم. حالا میگم درس همچین فکر نکنین چه خبره ها! هیچ خبری نیست یک دوره ساده حسابداری! تازه اگر بشه میخوام برم سراغ یک مدرک بهتر! منظورم فوق لیسانس نیست. هزینه اش بالاست وسع من نمیرسه! منظورم از همین مدارک معمولی بود! یا تو رشته خودم، یا حالا حسابداری یا شایدم مدیریت! نمیدونم. هنوز تصمیم نگرفتم!!!

میخواستم امروز برم اسکواش، که بارون همه زندگیمون رو بهم ریخت، نیست که اینجا از ماشین و رانندگی خبری نیست، نتیجه اینکه گاهی تو این هوا بیرون رفتن سخت میشه! اینم از لوس بازیها من!

دیگه اینکه همین. نه یک چیز دیگه، من دلم یک اتفاق خوب و هیجان انگیز میخواد، اونم زود زود! خوب همین.

آخر هفته خوشی داشته باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٦