روزهای زندگی من!

سلام

هفته پیش برای کاری رفته بودم کتابخونه، داشتم بین قفسه ها می چرخیدم و فکر میکردم اینبار چه کتابی رو شروع کنم، که یکباره هوس نوشتن زد به سرم. نشستم یک گوشه تا شاید کمی بنویسم، تا شاید کمی دل بیقرارم آروم بگیر! اما بازم نشد. نشسته بودم و فکر میکردم. فکر میکردم اولین بار کی کتاب خوندم، اصلا چی شد که کتاب خوندن رو شروع کردم؟

هرچی فکر میکنم یادم نمیاد چی شد که کتاب خوندن رو شروع کردم، حتی یادم نمیاد اولین کتابی که خوندم چی بود، اما خیلی خوب یادم میاد که همیشه عادت کتاب خوندن من خانوم مادر رو شاکی میکرد، تا کتاب رو تموم نمی کردم آروم نمیشدم. همیشه کتابی برای خوندن بود، خوب و بد، چون من اصولا اعتقاد دارم باید کتاب بد هم خوند، اونوقته که قدر کتاب خوب رو میدونی! یک اعتقاد دیگه هم دارم، کتابهای خوبم رو به کسی غرض نمیدم، مگر اینکه بدونم طرف وسعش به کتاب خریدن نمی رسه، کتاب خوب رو باید خرید! یک چیزی که اینجا خیلی جالب برام، اینه که اینقدر کتابخونه هاشون محشره و همه نوع کتابی حتی تازه منتشر شده ها رو هم داره که ادم دیگه کتاب نمیخره! حالا بماند که دلیل من برای کتاب نخریدن کمبود فضا است، اما فکر که می کنم میبینم اینجا دلیلی برای خرید کتاب نیست!!! هرچند که من دوست دارم کتابخونه شخصی داشته باشم، بزرگ و پر از کتاب، درست مثل اتاقم تو خونه! دلم هوای خونه رو داره!

هرچی فکر میکنم یادم نمیاد اولین بار کی نوشتم، چی شد که نوشتن رو شروع کردم. انشای ضعیفی داشتم و گاهی نوشتن برام مرگ بود. اصولا از اون آدمهایی هستم که نباید بهشون موضوع داد، باید خودشون انتخاب کنند!!! این قصه صرف کتاب و نوشتن نیست، من تو همه چیز زندگیم باید حق انتخاب داشته باشم! بماند، آره یادم نمیاد چی شد نوشتن رو شروع کردم، اما خوب یادم که وقتی مینوشتم اروم میشدم، خیلی زیاد، وقتی نوشتنم تموم میشد انگار بار بزرگی از دوشم برداشته میشد. عادت داشتم از همه چی بنویسم، همه جا هم می نوشتم، کافی بود حس نوشتن داشته باشم، دیگه مهم نبود توی تاکسی هستم یا سر کلاس! دور تا دور جزوه هام پر بود از دستنوشته و شعرها و حس و حال من! عادت غریبی، میدونم هنوز هم این عادت رو دارم. نوشتن رو کاغذ رو خیلی دوست دارم! خیلی لذت بخش، بخصوص که یعدها وقتی میخونیشون از دست خطت می فهمی چقدر شاد بودی یا غمگین!

به گذشته که نگاه میکنم، راه پر پیچ و خم و غریبی رو می بینم. راهی که گاهی خودم هم باورم نمیشه که پشت سر گذاشتمش.

پ.ن: امروز درست ٣ ماهه که من اینجا، در این شهر غریب، با مردمانی از اقصا نقاط دنیا، با هوایی غیرقابل پیش بینی، به دور از خانه و کاشانه، بدور از خانواده خوبم، زندگی جدید و مستقلم رو شروع کردم. دقت که میکنم میبینم، زنی که امروز میبینم با زن سه ماه پیش خیلی متفاوت، به قول بزرگی گاهی به خودم آفرین میگم، هرچند چیز زیادی برای افتخار وجود ندارد. اما گاهی حس میکنم، یکجاهایی کارهایی کردم که خودم هم باورم نمیشه از پسشون براومدم. دلم برای وطن و خانواده ام خیلی تنگ، اما فعلا قصد برگشت ندارم.

میدونم اونجا هفته از نیمه گذشته، اما بازم هفته خوبی رو براتون آرزو میکنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧