روزانه ها!

سلام

من خوبم، اوضاع و احوال هم خوب، شکر. نمیدونم چرا اینجا موضوع برای نوشتن کم میارم، موضوع کم نیست، شاید من ترس از نوشتن پیدا کردم. نمیدونم.

زندگی من اینجا شده یک زندگی نرمال و شاید کمی بی برنامه، بی برنامه که نه، نمیدونم چی باید اسمش رو گذاشت. شاید چون من سالهاست کار کردن برام فاکتور مهمی بوده و خب حالا که سرکار نمیرم، احساس کلافگی میکنم. بماند که اصولا روزهام رو پر میکنم و به بیهودگی نمی گذرونم، اما خب، سر کار رفتن و کار کردن یک چیز دیگه است.

جالب من اینجا دنبال کار میگردم، اونوقت ایران بهم پیشنهاد کار میدن، اون چه پیشنهادی، دارم روش فکر میکنم، نمیدونم خدا رو چی دیدین شاید زد به سرم و برگشتم!!! نمی دونم، خودم هم نمی دونم، دارم سعی میکنم صبوری کنم، اما دیگه کلافه شدم!!!

یکی از برنامه های جالب اینجا کارهای داوطلبانه است، مثلا یکیش همین کلوب کتابخوانی! یک روز در هفته، توی یک مدرسه اون سر شهر، می شینی کنار بچه دبستانی ها و براشون کتاب میخونی یا اونا میخونن! برنامه جالبی!

دیروز فهمیدم که این مدت،چقدر از درون ضعیف شدم و خودم حسش نکردم، برای اولین بار تو این مدت احساس خطر کردم. اتفاق خوبی بود، باید می افتاد تا من زنگ خطرم رو می شنیدم. گاهی آدمها متوجه تحلیل رفتن شون نمیشن! دیروز فهمیدم چقدر شکننده شدم. و این خیلی خوبه، حداقل به موقع فهمیدم. حالا میدونم باید چکار کنم!

امروز بعد از دو ماه و اندی که از مهاجرتم میگذره، داشتم با خودم فکر میکردم، که تجربه هجرت برای هر آدمی الزامی، باید تجربه اش کرد. دنیای خاص خودش رو داره. ادم رو از سکون در میاره. و کلی چیزای دیگه! از همه مهمتر یادت میاره که زندگی یعنی ریسک کردن، البته عاقلانه!

دیگه اینکه همین، دوره حسابداری خوبه، زندگی هم در جریان!

دلم برای وطنم، برای خیلیها و خیلی چیزا تنگ شده. و این حس خیلی زیباست.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸