زیبایی های غربت

این روزا عادت همه رفتن و دل شکستن          درد تموم عاشقا پای کسی نشستن

این روزا کار ادما دلهای پاک رو بردن                بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردن

این روزا درد ادما فقط غم بی کسیه               زندگیشون حاصلی از حسرت و دلواپسیه

این روزها فرصت خوبیست برای اندیشیدن، فکر کردن در مورد خودم و زندگیم. اینکه کیم، واقعا کیم؟ اینکه چقدر ادمای دور و برم من رو میشناسند؟ من واقعی رو؟

این روزها فرصت خوبیست برای یافتن، برای جستجو کردن و پیدا کردن، پیدا کردن خودم، اونی که هستم! سفری به اعماق درون و جالب اینجاست نکات غریبی رو در مورد خودم کشف کردم.

این روزها فرصت خوبیست برای یاد گرفتن، حس کردن، لذت بردن، از همه چی حتی این پیاده رویهای روزانه. دارم امتحان پس میدم، دارم خودم رو محک میزنم تا ببینم چقدر میتونم به باورهام جامه عمل بپوشونم.

در پس این مکاشفات و هیجانات، از خودم می پرسم این زن ٣١ ساله، انچه که واقعا هست، چقدر به زن ٣١ ساله ای که من دلم میخواد شبیه؟ چقدر فاصله داره تا به اون نقطه برسه؟

زندگی تنها، مزایا و معایب خودش رو داره، استقلال زیبا است اما سخت هم هست! تجربه جذابی برای من. در این مدت ٢ ماه ادمهای زیادی رو دیدم از هموطن بگیر تا غیر. خدا رو شکر همه ادمهای خوبی هستند.

روزی که قصد ترک وطن کردم، بخاطر خستگیهام فکر میکردم پام که اینجا برسه حتما از هموطنهام دوری خواهم کرد، چون دیگه حوصله ازار و اذیت ندارم، اما اشتباه میکردم. همه جای دنیا خوب و بد هست. درست مثل اینجا. غربت اونقدر سخت که شاید از بدترین ادمها، موجودات خوبی بسازد. خیلی زیباست وقتی بعد از یک آشنایی یک ساعته، بهت بگن : تا الان تنهایی بودی، اما از حالا یک خواهر هم اینجا داری.

امروز آدمهایی رو میشناسم با ملیتهای مختلف، ادمهای خوبی که در تلاشند تا کمتر حس تنهایی داشته باشی. شاید برخی حرفها همیشه در حد تعارفات خودمونی بمونه، اما اینجا، وقتی تنهایی حتی این تعارفات خودمونی و دوستانه هم زیباست، هم زیبا هم ارزشمند.

این روزها بیشتر از هر زمان دیگری حس میکنم معنای آب و خاک را! حس میکنم معنای هموطن بودن را! حس زیبایی است وقتی کسی به زبان خودت باهات صحبت میکنه، وقتی بهت نگاه میکنه و میگه: هنوز بوی وطن رو میدی! وقتی بهت میگه : از ایران برام بگو، من مدتهاست دلتنگ ایرانم.

این روزها افتخار به وطن، به آب و خاک، به خون، برام معنای شفافتری دارد. به ایرانی بودنم، به قدمت سرزمینم، مردم خوب کشورم خیلی افتخار میکنم، شاید چون دلیل بد شدنمون رو بهتر درک میکنم.

این روزها دلم معجزه میخواد. معجزه ای بزرگ. دور نیست میدونم. روزهای زندگی ما پر است از معجزات کوچک و بزرگ! فقط چشمانی بینا میخواد و دلی که طلبش کنه.

حس میکنم فصل جدیدی در کتاب زندگیم اغاز شده، فصلی که حتما مثل تمام فصلهای قبلی پایان خوشی خواهد داشت. دلم برای ایران تنگ شده، برای تمام کوچه و پس کوچه های شمیران، برای سنگ فرش خایبان ولیعصر که برای من مملو از خاطرات زیباست، دلم حتی برای بانک هم تنگ شده! و همین دلتنگیها به من انگیزه جلو رفتن میده، بهم انرژی میده تا بتونم اهدافم رو عملی کنم. هنوز کار پیدا نکردم، اما مهم نیست. دیگه مهم نیست.

پ.ن : خودمونیم انگار ذهنم زیادی مشغول، زیادی پراکنده نویسی میکنم!!! لبخند

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤