هوس با تو بودن!

عزیزکم سلام

نوشتن برای تو، این روزها برای من تنها بهانه ای است صرف گفتن ناگفته ها. مدتهای مدیدی است که دیگر دستم به نوشتن، حتی برای تو نمیرود. شاید حس میکنم گاهی ناگفته های زندگی بهتر است ناگفته باقی بمانند. و باز حس ذلتنگی نوشتن برای تو، وادار به نوشتنم میکند.

شیرین من، آخرین باری که صدایت را شنیدیم، پرسیدی : آنجا چه خبر؟ و من پاسخ دادم : اینجا هوا ابریست، آنجا را نمیدانم، اینجا دلی تنگ است، آنجا را نمیدانم! و تو سکوت کردی مثل همیشه و من از این سکوت تمام ناگفته ها را شنیدم، مثل همیشه.

عزیز دلم، این روزها عجیب دلم هوای شنیدن نفس کشیدنت، وقتی سکوت میکنی را دارد. دلم هوای شهری را دارد که تو در آن نفس میکشی. هر چند از این راه دور هم می توانم حس کنم صدای نفس کشیدنهایت را. هوای بودن کنار تو و دیدن نگاهت وقتی صدای غریبه میخواند :"مرا گر مست میخواهی، نگاهت را مگیر از من، که دل از ساقی چشمان مستت جام میگیرد. سیه مژگان من، موی سپیدم را نگاهی کن، سپید اندام من، روز سیاهم را نمی بینی!"

رویای شیرین شبهای تنهایی من، بخصوص در این شبهایی که فقط تنهایی و تنهایی است و رویای با تو بودن. قدم زدن کنار تو در این شهر غریب، در این پیاده روها، وقتی میتوان دستها را دور بازوی مردانه تو حلقه کرد، وقتی میتوان در کنار این رودخانه آرام سر بر شانه های تو گذاشت و فراموش کرد تمام این تنهایی ها را، تمام دلتنگیها و دلنگرانیها را. غریب آشنای من، تویی که این روزها میهمان رویاهای این شبهای تنهایی من هستی.

عزیزکم، اینجا در این هوای پاییزی، وقتی هوا ابریست و بارانی، وقتی من تنها در کافه دنج خارج از شهر تنها می نشینم و قهوه سیاه و تلخ را مزه مزه میکنم، زیر بار نگاه سنگین و کنجکاو پسرک مو بور و چشم آبی، هوس روبروی تو نشستن و بازی بازی کردن با فنجان قهوه، هر از گاهی نفسی عمیق و بلعیدن عطر خوش تو، آنقدر قوی و شیرین است که تلخی قهوه هم از بین میرود.

شیرین جانم، گاهی از خود میپرسم آیا زمان گفتن این حرفها رسیده است یا باید باز هم صبر کنم! با خودم فکر میکنم مبادا زمان را از دست بدهم و برای فرستادن این صندوقچه مملو از نامه، دیگر فردایی نباشد. هنوز مطمئن نیستم، اما حس میکنم دیگر زمان گفتن این ناگفته ها نزدیک است. شاید این دوری، باعث چنین حسی است، اما حس می کنم دیگر اتاق دلم برای محبوس کردن فریادهای دوستت دارم، کوچک است. هوای دوستت دارم گفتن دارم و دیدن نگاه تو را موقع شنیدن این جمله ساده. نمیدانم واکنشت چه خواهد بود، اما هرچه باشد زیبا است.

غریب آشنای من، این روزها دلم هوای آشنا شدن دارد. دیگر نمیخواهم غریب آشنایم باشی، میخواهم کنارم باشی و تکیه گاهم. دلم هوای شناختنت را دارد. هر چند که میدانم دلم من مدتهاست که با دل تو آشناست.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۸