روزمره های دم رفتن!

سلام

من خوبم، فقط سرم خیلی شلوغ! این هفته های آخر برام مثل برق و باد میگذره و من اونقدر درگیر کارهام هستم که اصلا گذر زمان رو حس نمیکنم. کماکان کلی کار هم مونده! دلم میخواد هفته آخر رو آروم باشم. این هفته آخرین هفته ای که قبل از رفتنم سرکار میام. کارها رو سر و سامان دادم و دیگه از بابت اینجا خیالم راحت! حتی باورش برای خودم هم سخت، باورم نمیشه که فقط دو هفته مونده، دو هفته دیگه، در چنین روز و ساعتی من شهری/کشوری دیگر خواهم بود.جایی که میدونم حداقل در بدو ورود غریبه ای بیش نخواهم بود.

میدونم این روزها خیلی دیر به دیر مینویسم، و باز میدونم کمبود زمان بهانه زیبایی نیست، اما واقعیتش این که کارهام خیلی بهم ریخته است و خب در کنار تمام این مسائل خیلی هم خسته ام، اونقدر که گاهی دلم میخواد دوپینگ کنم!!! بگذریم.

آخر هفته هم مثل همیشه آرام و دلنشین بود. باز امامه و جاده و زیبایی، هرچند که اینبار زمان کمی رو اونجا بودم، اما باز هم بهتر از هیچی بود. تمام لذت این آخر هفته ها به جاده ای که هیچوقت تکراری نمیشه و همیشه میتونی یک صحنه جدید کشف کنی. دیدن اون همه زیبایی و رنگ، فقط میتونه باعث ستایش بیشتر خالقش بشه. مثل هربار جاده کوهستانی و پیچهای تند و یکباره پیچ آخر و شروع باغها، یکباره از دل کوه درآمدن و ورود به طبیعتی بینهایت زیبا. اون همه شکوفه و سبز بودن، صدای آب روان و خنکای آب چشمه، آبی بس گوارا.

این آخر هفته توام با کمی هیجان بود، رو پله های جلوی خونه نشسته بودیم و داشتیم با مرجان از هوای نیمه خنک و زیبایی طبیعت روبرومون لذت می بردیم که یکباره بادی وزیدن گرفت و صدای بهم خوردن در بلند شد. من و مرجان هر از گاهی بهم دیگه و درب بسته شده نگاه می کردیم! آقای پدر رو صدا زدم و پرسیدم که کلیدها پیشش یا نه! خب جواب منفی بود. حالا ما مونده بودیم پشت در، بدون کلید!!! اونم توی یک منطقه بسیار کم رفت و آمد. بعد از کمی فکر کردن به این نتیجه رسیدیم که من از پنجره باز برم داخل و درب رو باز کنم! چاره ای نبود! حتی فرصت فکر کردن و احساس وحشت از بلندی و نردبانی با پله های بلند و یک در میان و کمبود فضای کافی برای جای پای مناسب نبود. بدون فکر کردن به هر چیزی، رفتم بالا و از پنجره وارد شدم. با کلی مکافات!!! موقعیت مضحک و خب ترسناکی بود. وقتی در رو باز کردم تازه فهمیدم که چقدر فشارم افتاده پایین و دارم از تو می لرزم! اما از اونجایی که اصولا بچه پرویی هستم اصلا به روی خوردم نیاوردم. این هم ماجرایی بود برای خودش.

تصمیم دارم درباره یکسری مسائل بنویسم، اولیش دوست داشته ها/ناداشته هام درباره اینجا. نمیدونم کی فرصت کنم، اما دلم میخواد زودتر درباره اش بنویسم.

هفته خوشی رو آرزو میکنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳