سوال بیجواب!!!

سلام

من حالم خوب، راستش چند روزی بود که کمی کلافه بودم و خسته اما دو روز گذشته حالم خیلی بهتر، آرام شدم. نمیدونم تاثیر چله گرفتن یا ...! بهر حال که حس خوبی دارم.

این روزها عجیب درگیر کارهای رفتنم هستم، با آدمهای متفاوتی برخورد می کنم و رفتارهایی غریبی می بینم. دوستانم این روزها دو دسته هستند، دسته اول که کنارم هستند و سعی میکنند از این زمان محدود با هم بودن بیشترین استفاده رو بکنند و دسته دوم دوستانی که همان اندک ارتباط رو هم قطع کردند.

این روزها ذهنم درگیر کلی سوال بیجواب است، به طرز عجیبی حیرانم! گاهی تصمیم گیری برام خیلی دشوار میشه. چند وقتی که دارم از راه دور دنبال محلی برای اقامتم می گردم. نمیدونم ما ایرونیها به خاطر شرایط جامعه مون اینقدر بدبین هستیم یا نه، نباید اعتماد کرد. شاید این مهمترین سوال بیجوابی باشه که ته ذهنم جا خوش کرده، سوالی که میتونم بگم تا حدود زیادی آزار دهنده هم هست.

این روزها، انگار تازه متولد شده ام، هم برای خودم، هم برای دیگران. شدم مثل موجودی که انگار بعد از یک دوره طولانی نامرئی بودن به یکباره مرئی شده. مردانی که روزگاری اصلا بودنم را نمی دیدند، یکباره کشفم کرده اند، ابراز علاقه های بسیار! و من نشسته روبروی این آدمها گیج و ناباور، در حال بازی با فنجان قهوه تلخ، فقط نگاهی و سوالی، چرا حالا؟ و جوابی همواره تکراری : چون حس میکنم دیگه زمان زیادی برای بودن کنارت ندارم، دوست دارم از لحظه به لحظه اش استفاده کنم!!! و باز نگاه گیج و بی احساس من! و باز سوالی بی جواب، اینبار در قلبم، چرا حالا؟!!! قانع نمیشوم!

فردا مسافرم، تا شنبه نیستم، دارم میرم شمال، وای که چقدر دلم هوای جاده و رانندگی داره! اونم تو این هوای معرکه!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۸