مزه مزه کردن زندگی!

سلام

راستش از صبح قصد نوشتن دارم، اما نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیره، نمیدونم شاید حتی نوشتن از بعضی چیزها برام به اندازه گفتنشون سنگین!

هر سال این روزها بهترین روزهای زندگی من، اما امسال! نمیگم روزهای بدی هستند نه، اصلا، اما مثل هر سال هم نیستند. این چند وقت ذهنم عجیب درگیر، درگیر یکی از مهمترین تصمیمات زندگیم. دلم میخواد یک گوشه بشینم و یک دل سیر گریه کنم، شاید کمی دلم آروم بگیر.

سالهاست که به پدیده مهاجرت فکر میکنم، دوستان زیادی رو دیدم که مهاجرت کردند، دوستانی بس نزدیک، دوستانی که نبودشون همیشه تو زندگیم حس شده، شاید یکی از مهمترین این افراد پدرخوانده عزیزم باشه، که دوریش برام همیشه خیلی سخت بوده. اما امروز این من هستم که که قرار است با این پدیده مواجه بشه. احساسات متضادی دارم.

نه اشتباه نکنید اصلا از تصمیمی که گرفتم پشیمون نیستم، فقط این روزها بعضی چیزها برام پررنگتر شدند. همیشه باور داشتم که اینجا ریشه دارم. ریشه ای که هیچوقت نمی تونستم بفهمم چقدر عمیق یا سطحی. و امروز میدونم که این ریشه ها خیلی عمیقتر از اونی هستند که فکر میکردم. اونقدر عمیق که حس میکنم چطور میخوام دل بکنم!

این روزها خانواده برام مفهوم عمیقتری پیدا کرده، شاید امروز بهتر حس کنم، خانواده داشتن یعنی چی، امروزی که هر لحظه به رفتن نزدیکتر میشم. همیشه باور داشتم که خانواده یعنی دیوار محکمی که بهش تکیه داری و امروز حس میکنم مبادا این دیوار رو با رفتن از دست بدم. هر چند که میدونم پیوند ما خیلی قویتر از اونی که فاصله فیزیکی بتونه سستش کنه.

دیروز، روز خوشی بود. روزی که به قول خانوم مادر نباید با اشک و دلتنگی خراب میشد. دوستانی کنارم بودند که به اندازه یک دنیا ارزش دارند. ما این همه سال کنار هم بودیم و روزهای زندگیمون رو با هم ساختیم. مهم نیست که برخی از این دوستان، همشاگردیهای قدیمی آقای برادر باشند که ١٠ سال از من کوچکترند، یا پسر عمه ای با ٩ سال اختلاف سن که من سالهاست نظاره گر بزرگ شدنشان هستم، مهم احساس عمیقی که بین ماست، که وقتی در آغوشت می گیرند حتی توان رها کردنت رو ندارند، که به سختی سعی می کنند بغضی که حتی تنفس رو سخت میکنه نشکنه تا مبادا اشکهاشون رو ببینی.

دیروز مثل کودکی خردسال، هر بار که در آغوش کشیده شدم اشک ریختم، بدون احساس شرم، این وسط شاید سختتر از همه دیدن چشمان قرمز آقای پدر بود که سعی میکرد مخفیشون کنه! میدونم برای آرامش من همه چیز رو در دلش نگه میداره.

این روزها حس قشنگی دارم. حس زندگی، بیشتر از هر زمان دیگری یاد گرفته ام در لحظه زندگی کنم، نوعی مزه مزه کردن تمام ثانیه ها. این روزها عجیب شور زندگی دارم، چرا که بیشتر از هر زمان دیگری معنای عمیق خانواده را درک میکنم. شاید هیچ زمانی در طول زندگیم به این شدت عاشق نبوده ام، عاشق زندگی و زندگی کردن.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٥