آخرين روز تعطيلات

"سوره تماشا"

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

حرف هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم:

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ.

در کف دست زمین گوهر نا پیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.

پی گوهر باشید.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ.

به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم:

هر که در حافظه چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود.

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره پنجره ها ها را با آه.

زیر بیدی بودیم.

برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :

چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟

می شنیدم که بهم می گفتند :

سحر می داند، سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود،

چشمشان را بستیم.

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

سلام

خوب من هنوز تو تعطیلاتم! البته امروز آخرین روزشه!!!

جمعه با خاله اینا رفتیم امامه! هوا عالی بود خنک!!! گیلاس چینی و آلو چینی! خوش گذشت! خاله مثل همیشه سر به سر همه می ذاشت! خلاصه که خوب بود!!! شب خانم مادر مهمون داشت که من اصلاً حوصله اش رو نداشتم! ولی خوب چه میشد کرد!!!

شنبه : با شبنم رفتیم بازار بزرگ! خوب بود مدتها بود اون طرفا نرفته بودم! حسابی تو بازار برای خودمون چرخیدیم! شانس اوردیم هنوز حقوقامون رو واریز نگرده بودن و پول نداشتیم!!! چون با همون پول کمی هم که داشتیم نتونستیم جلوی خرید کردنمون رو بگیریم!!! بعد از بازار هم رفتیم کاخ گلستان و حسابی حالمون گرفته شد!!! باورم نمی شه که از کل کاخ فقط ورودی عمارات مختلف رو باز گذاشته بودن!!! فکر می کردم مثل کاخ نیاوران می شه جسابی توش چرخید! اما خوب خودمون رو کشتیم تو هر عمارت 5 دقیقه چرخیدیم تازه تمام تابلوها رو هم خووندیم!!! احساس بدی داشتم! از همه بدتر اینکه نتونستیم عمارت شمس العماره رو ببینیم گفتن برای تعمیرات تعطیل و این تعطیلی احتمالاً چندین ماه طول خواهد کشید! این دیگه آخر ضدحال بود!!! همینه دیگه!

وقت برگشتن با خودم فکر میکردم دنیا کجاست و ما کجاییم!!! هربار سوار مترو می شم ناخودآگاه تصویر ایستگاههای زیبای متروی مسکو جلوی چشام رژه می رن! هر بار که به یه کاخ یا مکان تاریخی می رم تصویر پیطروف (پیتروف) کاخ تابستانی پطر کبیر، موزه آرمیتاژ و ..... هزار و یک جای دیگه میان جلوی چشام و با خودم فکر میکنم اونا چه جوری از آثار تاریخی و باستانی شون مراقبت و ما چطور!!! وارد اولین عمارت کاخ گلستان – تخت مرمر یا ایوان مرمر – که شدیم من منتظر یه راهنما بودم وقتی از کاخ اومدیم بیرون با خودم فکر میکردم که این لغت اصلاً برامون معنی نداره! برای ما راهنما یعنی کسی که پشت یه میز می شینه و به کارای خودش می رسه حتی نگاه نمی کنه که آیا تو واقعاً به علایم راهنما دقت می کنی یا نه! مثلاً اگه کنار مجسمه ای نوشته لطفاً دست نزنی آیا واقعاً ملت رعایت می کنن؟ خوب البته این دلیلش اینه که ما ذاتاً مردمان قانونمندی هستیم و عجیب به قانون احترام می ذاریم و از این نظر دست تمام مردم دنیا رو از پشت بستیم. لذا نیازی به مراقب جهت نظاره کردن اجرای مقررات نداریم!!!!! جدی نمی دونم چی باید بگم!!!!

امروز – یکشنبه : بیشتر روز رو خوونه بودم! استراحت! فیلم فیلم فیلم! خانم مادر دیگه دادش درومده!!! خوب چبکار کنم یه روز بیشتر وقت نداشتم تازه خبر نداره که الآن می خوام برم سراغ کتاب!!!! فردا کار کار کار!

نکته جالب تعطیلات اینه که من هر روز صبح زود بیدار شدم و از خوونه زدم بیرون! حتی امروز! انگار که خواب ممنوعه!!!!

همین دیگه!

خوش باشین.

راستی دلم پیاده روی می خواد!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱