تضاد احساسات!

سلام

من حالم خوب، فقط خیلی درگیرم. همه چیز خدا رو شکر داره خوب پیش میره. این روزها عجیب سریع میگذرند و خیلی شلوغ! حس خوبی داره!

وقتی با دوستهام صحبت میکنم و حرف از رفتن و خداحافظی میشه، همه می پرسن چه حسی دارم؟ خوشحالم یا ناراحت! شاید باورش سخت باشه اما حس غریبی، هم خوشحالم هم کمی دلتنگ! جالب! برخی توقع دارند نگران باشم، اما نیستم، به قول دوستی شاید هنوز هم گرمم و حالیم نیست.

تنها چیزی که کمی اذیتم میکنه، دوری از خانوم خانومهاست، می ترسم، می ترسم که دیدارمون بره به قیامت! وگرنه هیچی برای نگرانی و ترس من وجود نداره!

این روزها کارم شده دیدن دوستان و فامیل. هرکی برخورد خاص خودش رو داره و حرفی و حدیثی، اما تو با همه متفاوتی، حرفهایی که میزنی و قولهایی که میگیری، ممنونم که اینقدر آرومم میکنی، ممنونم که هنوز کنارم هستی، با اینکه میدونی این رابطه اینجوری نمی مونه، به قول دوستهامون من میرم و تو میمونی، علی رغم این همه سالهای سختی که داشتی، اما این همه مثبت کنارم هستی بدون اینکه به خودت فکر کنی. ممنون از این دوستی و محبت!

میدونم تصمیم سختی گرفتم. تمام دوستهایی که دارم مقیم سیدنی هستند و من ملبورن رو برای زندگی انتخاب کردم و حالا دارم دنبال ایرانی های مقیم ملبورن می گردم. دنیای غریبی، وقتی پیداشون میکنی، اولش خوب، اما بد انگار می ترسن از اینکه مبادا درخواستی داشته باشی، حتی خیلی سخت جواب سوالات ساده ات رو میدن. نمیدونم شاید با چنین شرایطی باید از نگرانی به مرز جنون رسیده باشم، اما نرسیدم. اصلا نگران نیستم. شاید چون خودم و قابلیتهام رو باور دارم. نمیدونم. بگذریم.

خلاصه که این چند وقت خیلی درگیرم. هنوز کلی دارم. کلی خرید! و کلی حس زندگی و شادابی. آخ که چقدر من بهار رو دوست دارم. خوشحالم که بهار رو ایران هستم. دلم هواس عکاسی داره! شاید این آخر هفته.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱