توهم بیداری!

تکیه داده به چارچوب در، نگاهش میکنم، چقدر آروم! میرم کنار تخت خواب و دیدگان بسته تبدارش رو می بوسم، از سر صبر و با لذت. چشمهام رو باز میکنم، تکیه دادم به چارچوب در و نگاهش میکنم.

توی آشپزخونه جلوی کابینت با در باز ایستادم، به بشقابهای چیده شده نگاه میکنم، زمان متوقف میشه و تنها چیزی که حس میکنم، گرمای لبهای تبدارش! بوسه ای غافلگیرانه!!! -تشنه ام میشه یک لیوان آب بدی، بر میگردم به طرف ورودی آشپزخانه، ایستاده اونجا با همون نگاه تبدار! - برات میارم تو اتاق، برو بخواب. سوپ هم آماده است، میخوری؟

پ.ن.١: گاهی رویا در بیداری هم لذتی داره! بخصوص در مورد آدمهایی که در دنیای حقیقی بینتون بیش از یک اقیانوس فاصله است.

پ.ن.٢: بهش گفتم: دلم یک مرد میخواد! خندید: پیدا کردی منم خبر کن! (جالب توجه، طرف مذکر بود!!! برام جالب وقتی میبینم این جنس مذکر خودش هم از خودش قطع امید کرده! خدا آخر و عاقب هممون رو به خیر کنه!)

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٧