جاده اسم منو فرایاد میزنه!

سلام

صبح که ساعت زنگ میزنه، هنوز مست خوابم، دلم میخواد زمان متوقف شه و بتونم بخوابم، اما یادم میاد که این روزها چقدر کار دارم. همونطور که دراز کشیدم به صدای بارون گوش میکنم، به سختی بلند میشم، دوش میگیرم، زیر دوش از پنجره کوچک بیرون رو نگاه میکنم. باز یادم میاد کلی کار دارم. بالاخره کارام را میکنم و با خانوم خواهر از خونه میزنیم بیرون.

مثل هر روز ناخودگاه لبخند میزنم، این لبخندهای صبحگاهی شده بخشی از زندگیم، غیر ارادی، حالا گیرم که خیلی خسته باشی، گیرم که ساعت ٣ صبح خوابیده باشی و  دلت خواب بخواد، گیرم که تو این هوای محشر دلت رانندگی تو جاده و هزار و یک آرزوی غیرعملی بخواد، اما بازم لبخن میزنی به زندگی و تمام اتفاقاتش. با خودم فکر میکنم چطور میشه در چنین روز زیبایی لبخند نزد، ناخودآگاه نگاهی به خانوم خواهر نگاه میکنم و مثل همیشه فقط چهره عبوسی میبینم!

سالها پیش دوستی ازم پرسید: چطور میتونی صبح اینقدر انرژیک و شاد باشی؟ بهش گفتم : یک ضرب المثل قدیمی هست که میگه، کافیه تا ١٠ صبح روز رو خوب پیش ببری، باقی روز خودش خوب پیش میره! حالا گیرم که کلی اتفاق ناخوشایند هم بیوفته!

خب راستش از دید من، جمله بالا به این معنی نیست که اگر تا ساعت ١٠ صبح خوب باشی باقی روز هیچ اتفاق بدی نمیوفته، نه! میدونین حکایت، حکایت ماشینی که برای حرکت نیاز به سوخت داره. روح و جسم آدمی هم همینه، اگر روز رو خوب شروع کنی مثل سوختگیری میمونه و نتیجه اینکه آستانه تحمل مشکلات پایانی روزمون میره بالا!

کاش میفهمیدیم، فرصتمون برای زندگی خیلی کمتر از اونی که فکرش رو میکنیم، شاید اینجوری کمی بیشتر به زندگی لبخند بزنیم و آدمهای بیشتری رو دوست داشته باشیم.

پروردگارا، این روزها و شبهای زیبا را از ما دریغ مکن.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦