باز هم بهاری دیگر

سلام

اول از همه سال نو همگی مبارک امیدوارم که سال خوشی همراه با سلامتی و دل خوش پیشرو داشته باشیم.

اپیزود اول - آخرین هفته سال: ساعت حدود ١ صبح و من در آشپزخانه مشغول جمع و جور کردن ظروف، بعد از یک میهمانی فوق العاده. خانوم مادر روی مبل نشسته و آروم زیر لب میگه : پام پلیک پلیک میکنه، خدا بیامرزدت ننه عذرا! بی اختیار نگاهم به سمتش میچرخه : چی؟ پلیک پلیک؟ یعنی چی؟ با لبخند میگه : یعنی درد میکنه درست مثل حس خواب رفتگی! اون وقتها که من نوجوان بودم، یک خانومی بود که پیش ما زندگی میکرد، در واقع کمک خانوم خانومها بود ....! و همین مکالمه کوتاه، شروع سفر به گذشته و خاطرات خانوم مادر میشه و من مثل هربار بدون احساس خستگی از خاطرات تکراری گذشته کنارش میشینم و گوش میکنم. ساعت 2:30 صبح و من باز هوای خانه قدیمی رو دارم.

اپیزود دوم -آخرین هفته سال: - چه میکنی شازده خانوم؟ - دارم دنبال عکسهای خانه قدیمی میگردم. چرا هیچ عکسی ازش نداریم؟ خانوم مادر میشینه کنارم، نمیدونم چی میشه که بغضم میترکه، سرم رو میزارم روی سینه اش و اشک میریزیم و غرغر میکنم، از دلتنگیهام برای کودکی و خانه قدیمی. گرمای اشکش رو حس میکنم.

* بچه که بودم، هروقت پدر خانوم مادر خدا بیامرزدشون، میخواست لوسم کنه بهم میگفت شازده خانوم. اصولا اسمم رو صدا نمیزد، همیشه میگفت خانومچی!

اپیزود سوم - سر سفره هفت سین : به درخواست من امسال برای سال تحویل رفتیم شمال که من امسال رو هم کنار خانوم خانومها باشم. امسال برای اولین بار کسی در لحظه تحویل سال اشکش رو مخفی نکرد، حتی آقای پدر. میدونم که اونم از حالا دلش تنگ!

اپیزود چهارم -جمعه : جاده امامه، من و آقای پدر، هوا خنک، اما سرد نیست، به عشق شکوفه ها رفتیم و از شکوفه خبری نبود. بماند که هرسال این موقع سال جاده هنوز برفی بود و نمیشد رفت بالا، اما خب امسال هوا زود گرم شد. حتی درختان لختش هم زیبا بود، من عکس گرفتم و آقای پدر به درختها سرکشی کرد. توی راه تمام مدت باهام صحبت کرد. سعی کرد آرومم کنه، که نگران نباشم. که خیالم راحت باشه، که سعی کنم دلتنگی نکنم. و من مثل هربار بغضم رو قورت دادم و با لبخند بهش اطمینان دادم نگران نیستم و این فقط هیجان قبل از سفر!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۸