اولين روز تعطيلات!!!

سلام

خوب امروز اولين روز تعطيلات منه!!! تا الآن كه نصفش گذشته!!! اونم چه روزي؟!!!

ديشب خوونه امير (خان داداش) بوديم – من و رعنا. يكي از دوستاي نيلوفر (عروس خانوم) هم بهمراه شوهرش بود . شب خوبي بود خوش گذشت! آخر شب مثل هربار امير نمي ذاشت بيام خوونه مي گفت نمي شه 2 تا دختر ساعت 12 شب تنها برين خوونه! خنديم و گفتم نگران نباش تهران شهر زنده ايه رسيدم زنگ مي زنم! خوب حق داره برادر ديگه!

امروز از صبح رفتم دنبال كاراي عقب مونده ساعت 1 با شبنم قرار داشتيم كه بريم جايي . قرارمون تو فرشته بود. ريلكس تو ماشين نشسته بودم كه يهو صداي برخورد و ....! تصادف كردم يك بيوك از عقب زد بهم جلوم هم يك سمند بود ماشين تقريباً له شد! علي رغم كمربند ايمني بدجوري رفتم توي فرمون و برگشتم عقب! هنوز سرم درد مي كنه ! طول كشيد تا به خودم بيام و بفهمم چي شده!!! خوب اينم از امروز! شروع جالبي بود نه! نمي دونم ولي فكر مي كنم حتماً دليلي داشته كه من تو اون ساعت اونجا بودم و تصادف كردم! شايد حادثه بدتري قرار بود برام اتفاق بيفته! نمي دونم! نمي شه به كار خدا شك كرد اينهم حتماً حكمتي داشته! الآن فقط نگران خسارت وارده ام! طرف گفته كه خسارت رو تمام و كمال مي ده!!! خدا داند! حالا تا شنبه كه بابا ماشين رو ببره تعميرگاه و بعدش ببنيم چي پيش مياد!

چيزي كه خيلي اين وسط ناراحتم مي كنه تبعيضيه كه بين زن و مرد قائل مي شيم! وقتي افسر اومد و مدارك رو خواست طرف بيمه نامه نداشت گواهينامه اش هم اعتبار نداشت! اما افسر وظيفه شناس مملكن من نه تنها طرف رو جريمه نكرد كه هيچ تازه فرمودند كه بهتره باهم كنار بياين خوابوندن ماشين دردي ازت دوا نمي كنه! آخه من يك زن هستم!!!! اين در حاليه كه سال پيش وقتي من تو يه خيابون كه به گفته افسر راهنمايي و رانندگي ورود ممنوع بود!(البته بدون تابلو) تصادف كردم نه تنها خسارت كه جريمه هم شدم! جالبه نه آخه من يك زنم!!!! خيلي دلم مي خواست امروز سر اون مامور راهنمايي و رانندگي فرياد بكشم كه چرا اينقدر راحت داره با مسئله برخورد مي كنه! چرا طرف رو جريمه نمي كنه، گواهينامه بي اعتبار مثل اينه كه آدم گواهينامه نداشته باشه! تازه مامور محترم بعد از كار شناسي اعلام كردند كه من فاصله ام با ماشين جلويي كم بوده لذا طرف فقط بايد خسارت عقب ماشين رو بده!!! به اين مي گن مملكت قانون مند!!!! هربار كه چنين مسئله اي برام پيش مياد براي مهاجرت راسخ تر مي شم!!! جدي مي گم براي مملكتم براي ايرانم فقط احساس تاسف مي كنم!!!! تصميم مهاجرت امروز قطعي شد، اينجا ديگه جاي موندن نيست! اينجا مال اونايي كه به گند كشيدنش! ديگه براي ايران كاري نمي شه كرد!!! مثل بيماري مي مونه كه ازش قطع اميد شده! طاقت نشستن و ديدن ندارم ديگه حتي ادعايي روش ندارم! حالا فقط دلم مي خواد برم! اگه اين فرار است آره من مي خوام فرار كنم! اردلان رو هم با خودم مي برم چون دلم نمي خواد مثل چندين سال پيش خودم براي كنكور استرس داشته باشه و اين استرس زندگيش رو نابود كنه! دلم نمي خواد مثل من و امثال من روحش بيمار بشه! اينبار تصميمم جديه خيلي جدي!!!!

يه خبر ديگه ديروز بالاخره بعد از ماهها و شايدم سال، دعوا . بحث و گفتگو، حكمم عوض شد شدم كارشناس3 احساس خوشحالي ندارم چون هنوز برام كمه!!! سه سال با حكم كمك كارشناس برون حضور كارشناس ارشد كار كارشناسي كردم، سيستم راه اندازي كردم سيستمم رو مديريت كردم پدرم درومد تا اسن سيستم، سيستم شد!!!! هربار اعتراض كرديم بهمون گفتم قانونه! حالا حكم من و چند تاي ديگه عوض شده اونم با منت!!! اگه دليلش رو گفتين چرا؟!!! آخه يكي كه از من كم سابقه تره كمتر كار مي كنه كمتر معلومات داره، مي خواست بشه معاون دايره يعني حكمش يهو چندتا پله بره بالا! خوب بايد من و مونا هم يه پله مي رفتيم بالا ديگه نه؟!!!!! بازم بگجين اينجا همه چي خوبه!

دارم غرغر مي كنم مي دونم! تصادف امروز، حرف و سخنهاي ديروز، بحث و گفتگو با علي و خيلي چيزاي ديگه دست به دست هم دادن و ....! ديگه بريدم!!! حالا دارم غرغر مي كنم و شكايت!!! بيخيال تو تعطيلات بايد خوش بود! اين نيز بگذرد!

همين.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٩