حماقت بی انتها!

سلام

من ... اینبار نمی تونم بگم خوبم یا نه! حداقل سعی میکنم خوب باشم. اتفاق خاصی نیوفتاده. میدونین قصه اینجاست که یکی هر از گاهی با یک پیام یا ... میخواد بهم بگه : هی من هنوز هستم، من زنده ام، منو ببین!

دلیل این رفتار احمقانه رو نمیدونم. معمولا به سادگی از چنین موردی میگذرم اما اینبار به خاطر خستگیهای قبلیم، کمی بهمم ریخت.

مهم نیست. این نیز بگذرد. بزار بعضی آدما دلشون رو خوش کنن به همین حماقتها!!! دوست فکر کنه که نامرد نیست، خوب بزار فکر کنه، مهم نیست! مهم این که خودشم ته وجودش میدونه چقدر بدبخت و نامرد! همین کافیه!

دلم براش میسوزه، موجود خیلی بدبختیه! میدونین این آخر بدبختیه که گرگ باشی و بری تو پوست بره، چرا چون برای فریب دادن بهش نیاز داری، چون حتی قدرتت رو باور نداری! گرگ هم گرگهای قدیم!

بخشیدمش، اینبار برای خودش، نه برای دیگران! بدبخت تر از این حرفاست!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۳