به تو از تو مینویسم!

عزیزکم سلام

دیدن تو بعد از این همه مدت، زمانی نزدیک به ٢ سال برای من بهترین اتفاق بود، در این روزهای سرد. شاید تا قبل از اینکه رودررو به ایستیم و تو باز با همون لبخند همیشگی بگی سلام، تصوری از میزان دلتنگیم برای تو و خاطراتمان نداشتم.

شیرین من، این همه پیام محبت آمیز در طی چند ماه گذشته، برای من غیر قابل تصور بود. باور نمیکردم که این تویی، که با زبان ایهام ابراز دلتنگی میکنی.

رویای شبهای تنهایی من، این همه ساعت کنار تو شنیدن و گفتن آنقدر برق آسا بود که باورش سخت. آن همه حرف نگفته و از همه مهمتر تجدید خاطرات گذشته، گفتن در رابطه با اتفاقاتی که سالها سکوت کرده بودیم. سکوتی که باید روزی شکسته میشد و این بار شکسته شد. و تو باز سکوت کردی. باز هم از حس درونت نگفتی. هر چند نیازی به گفتن نبود. و من خواندم هر آنچه باید را از نگاههای گاه و بیگاهت.

عزیزدلم، هنوز هم نمی توانم نگاهت و حالت چهره ات را زمانی که حرف از رفتن زدم فراموش کنم. نگاهی که گویای همه چیز بود و من تشنه شنیدن آن همه ناگفته در این سالها و تو باز سکوت کردی. چقدر دلم میخواست در آغوشم بگیری و فریاد بزنی که نرو! اما دریغ که تو باز سکوت کردی. تنها پیام آخر شبت، خبر از درد وجودت میداد. هر چند که باز هم در پرده ای از ابهام بود.

امید من، نمیتونی تصور کنی چقدر لذتبخش است وقتی کسی تو را همانجور که هستی میبیند، نه آنطور که دلش میخواهد و تو اولین مردی بودی که مرا همانگونه که بودم و هستم دیدی. دیشب وقتی شخصیت من رو تحلیل میکردی و از من میگفتی، من واقعی، حس میکردم دیگر زمینی زیر پایم نیست. تو گفتی و گفتی و من غرق لذت شدم، لذتی غیرقابل توصیف.

عزیزکم، ممنون از این همه سال کنار من بودن، ممنون از این همه لطف بی دریغ، ممنون از این دوست داشتن بی چشمداشت، ممنون از پذیرفتن من همانگونه که هستم، ممنون از این دوستی زیبا. امروز به حق میتوانم اعتراف کنم که اگر مردی لایق عشقی بی دریغ باشد در زندگی من، آن مرد فقط و فقط تو هستی و خواهی بود. سرنوشت در رابطه ما بازی غریبی را آغاز کرد، از همان اولین دیدار تاکنون. نمیدانم شاید این بازی، غریبانه تر ادامه یابد.

شیرین من، تنها آرزویی که میتوانم در مورد تو داشته باشم امید به روزهایی زیباتر و موفقیتهای روز افزونتر، سلامتی، عشق و خوشبختی خواهد بود.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٦