سلام

گاهی با خودم فکر می کنم وقتی آدما دلشون می گيره چی کار می کنن! امروز دلم خيلی خيلی گرفته و نمی دونم که بايد چيکار کنم نه حس گريه کردن دارم نه حس گير دادن به بقيه! نمی دونم يه جور احساس دلتنگی غريب. يه حسی که خيلی کم دچارش می شم و حالا نمی دونم چطوری بايد باهاش کنار بيام. وقتی درد رو می شناسی می تونی يه جوری برای درمون پيدا کنی اما وقتی نمی دونی دردت چيه پيدا کردن درمونش چطوری ممکنه! بعضی روزا حتی حس زندگی کردن هم نيست. دلم می خواست ماشين رو برميداشتم و می رقتم تو جاده! به قول يکی از دوستام : « تو بازم گير دادی به اين جاده!!!!»  

من امروز منتظرم؛ منتظر يه معجزه! و اميدوارم که اتفاق بيفته؛ می دونم که اتفاق ميفته فقط بايد بتونی ببينيش کمی آگاهی و هوشياری می خواد همين! من اعتقاد دارم هر روز زندگی برای خودش يه معجزه داره فقط ما تصور غلطی از معجزه داريم فکر می کنيم معجزه بايد يه اتفاق خيلی غريب باشه اما معجزه می تونه تو اتفاقات ساده و روزمره مثل يک نگاه باشه! فقط بايد هوشيار بود و غرق روزمرگی نشد!

خوب فکر کنم به کوچولو حالم بهتره ولی هنوز دلم گرفته!

روز خوش!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۳٠