هیجان ادامه زندگی!

سلام

من خوبم، زندگی هم مطابق معمول در حال گذر و تقریبا میشه گفت خوب! خیلی خسته ام که اونم طبیعی، چون هفته پیش هفته شلوغی بود. انگار همیشه همینجور! همیشه دم سفر که میشه من کلی کار برای انجام دادن پیدا میکنم و زندگیم عجیب شلوغ میشه، انگار که چند وقت نبودن باید قبل و بعد از سفر جبران شه!

مطابق معمول دم مرخصی رفتن من شد و همه تازه یادشون اومد که کلی کار با من دارن، بماند که من به این شرایط عادت دارم!!! اما خب این شلوغی باعث میشه که من از نظز فیزیکی خیلی خسته باشم. بگذریم.

این آخر هفته، هم خیلی شیرین بود و هم خیلی شلوغ! دو تا مهمونی پشت سرهم و خب یکجورایی من میزبان هر دو مهمانی. هم آقای برادر و هم خان داداش امسال به مناسبت زاد روزشان مهمانی گرفتند و خب در عمل من میزبان هر دو مجلس بودم. بماند که تولد آقای برادر هفته آینده است، اما از اونجایی که من و خانم خواهر مسافر هستیم، و محرم هم در راه، آقای برادر یک هفته زودتر جشن گرفتند! گذشته از خستگی من، جای همگی سبز، هر دو جشن بسیار لذتبخش بود و شبهای خوشی رو داشتیم.

فردا شب مسافرم و چند وقتی نیستم. خوشحالم که امسال برام سال سفر بود و کلی اتفاق خوب و زیبا. هنوز هیچکدوم از کارهای سفرم رو نکردم! امشب باید چمدان ببندم و اگر فرصتی بشه قسمتی از کتابخانه رو جمع کنم! آخه قرار است از روز ٢شنبه منزل نقاشی بشه! گفتم که همیشه باید تمام این اتفاقات دم رفتن من باشه!!! حتی فکر جمع کردن و چیدن دوباره اون کتابخانه به اون بزرگ هم برای من دیوانه کننده است و من سعی میکنم که خیلی بهش فکر نکنم.

امروز صبح شوک بدی داشتم، وبلاگ دوستی رو باز کردم و با پیغام حذف وبلاگ مواجه شدم. انگار غم کل عالم تو دلم خونه کرد. خیلی اون نوشته ها رو دوست داشتم. بخصوص اون مینیمال نویسی ها! از دوستم عصبانی بودم و دلخور. اونقدر که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بهش اعتراض نکنم. خوشحالم که قصه صرفاً یک تغییر آدرس بوده! این اتفاق انگار تازه یادم انداخت که چقدر این نوشته ها و وبلاگم رو دوست دارم.

من اعتقاد دارم وبلاگ هم بخشی از زندگی و شخصیت نویسنده اش! و حذف اون مثل این میمونه که بخشی از خودت رو حذف کنی. میدونم خیلی ها شخصیتی که توی بلاگشون دارن،با شخصیت دنیای حقیقیشون متفاوت است، من اسم چنین چیزی رو میذارم نیمه پنهان آدمها. بخشی از روح و شخصیتی که هستی و یا آرزو داری باشی. نمیدونم شخصیت حقیقی من چقدر به شخصیتی که اینجا دارم نزدیک، اما مهم برام این که طناز اینجا هم بخشی از وجود من، با تمام خوبی ها و بدیهاش. در طی مدتی که مینوسیم، نه تنها اینجا و تو این دنیای مجازی، منظورم از روز که نوشتن رو شروع کردم، برروی کاغذ و پنهانی، حس میکنم خودم رو بهتر میشناسم. برام شده نوعی مکاشفه، انگار که هر روز نکته جدیدی رو در درون خودم کشف میکنم. و این یعنی بهتر شدن، یعنی یکنواخت نبودن، یعنی هیجان ادامه زندگی.

وای کلی کار ناتموم دارم. کارهایی که باید قبل از رفتن تمام بشن. امیدوارم هفته خوبی پیشرو داشته باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٧