سلامی دوباره

سلام

خوبید؟ خوب میدونم مدتهاست ننوشتم، ننوشتن که هیچ، مدتهاست که به خیلی از دوستان هم سر نزدم. نمیدونم دقیقا دلیلش چی، شاید کمبود وقت، شاید عدم حس نوشتن، شاید ...، نمیدونم. شاید هم میدونم و نمیخوام دنبالش بگردم. بماند.

دو هفته گذشته، در عین آرامش شلوغی خاص خودش رو داشت. کلی کار، کلی برنامه، اما در سکوت. اطرافیانم اعتقاد دارند که ساکت شدم، آروم شدم، نمیدونم خودم چنین حسی ندارم. اطرافیانم عقیده دارند دیگه از شیطنت سابقم خبری نیست، نمیدونم شاید نباشه، شاید دلیلش سن باشه، شاید خستگی، و هزار و یک شاید دیگه. که البته اهمیت ندارند. مهم این است که من آرومم و راضی. به قول دوستی مهمترین موضوع تو زندگی رضایتمندی. بماند که راضی بودن هم مثل خیلی چیزهای دیگه نسبی، اما وقتی به زندگیم نگاه میکنم میبینم در کل راضی هستم. دوست دارم از این بهتر بشه، اما ناراضی هم نیستم.

۵شنبه شب یا شاید بهتر باشه بگه غروب تا نیمه شب، مهمان بودم، یک دوره زنانه، سالها بود که از دوره زنانه خبری نبود. همیشه آقایون کنارمون بودند و اینبار در یک جمع تقریباً غریبه و زنانه بودم. جالب بود. اما لذت اصلی مهمانی، پسرک دوستی قدیمی بود. کودکی شیرین و خواستنی. بی اغراق شیرین ترین لحظات، اون یک ساعتی بود که پسرک در آغوشم در حال چرت زدن بود، همه متعجب از چنین رفتاری و خوب شوخی های زنانه و دوستانه! غافل از اینکه دلیل آرامش پسرک من نبودم، پسرک تب دار بود و همه فکر میکردیم دلیلش گرمای منزل و یکساعت در آغوش من بودن. در تمام این یکساعت که اگر به من بود تا پایان مهمانی ادامه می یافت، آرامش غریبی بود که من از وجود پسرک می گرفتم. مادر پسرک از دوستان دوران دانشگاه، اولین نفری که تو اون جمع ٢٠ نفری ازدواج کرد، اونهم چه ازدواجی، چقدر حرف و حدیث داشت. مادر پسرک هربار که با هم هستیم آرزو میکنه جای من بود و من در جواب بهش میگم : تو میخوای جای من باشی و من آرزو دارم پسرکی داشتم درست مثل پسرهای تو. تو پی آزادی من هستی و من پی مادر بودن تو! و هر دو میدانیم که این ها فقط در حد حرف است.

مدتهاست که اتفاقاتی در زندگیم رخ میدن که باعث میشه به خاطرات دوران دانشگاه برگردم. به اون زمانی که نمیدونستیم بهترین دوران زنگیمون، به اون دورانی که بی هیچ دغدغه ای به سادگی روزگارمون میگذشت. یاد تمام دوستان خوب اون دوران بخیر. خوشحالم که امروز تعداد کثیری از دوستان خوبم، از همون دوران هستند. مهم نیست که در طی سال فقط یکبار همدیگر رو میبینیم، مهم نیست که دیر به دیر با هم صحبت می کنیم، مهم اون سادگی و صمیمیت که نه زمان و نه مکان، نتونستند کمرنگش کنند.

سفر این آخر هفته کنسل شد. فکر کنم تهران موندگار شم. اما سفر اصلی هنوز سرجاش! دارم براش لحظه شماری میکنم. چند روز پیش داشتم فکر میکردم که امسال برای من سال سفر بود و چقدر من از تک تک این سفرها لذت بردم. نگاه که میکنم میبینم با تمام خستگیها و سختیها، در کل امسال سال خوبی بود. خیلی چیزها یاد گرفتم، خیلی کارها انجام دادم. و امروز حس میکنم زنی قویتر هستم.

بعد از مدتها دوباره دارم به زندگیم جدی نگاه میکنم، برنامه ریزی خاصی دارم. تصمیم دارم بعضی چیزها رو تغییر بدم. میدونم کار سختی و راه دشواری پیشرو دارم، اما خوب باید از یکجایی شروع میکردم.

خیلی پراکنده گویی کردم میدونم، اینم ناشی میشه از تداخل افکار من. امیدوارم هفته خوبی داشته باشیم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٤