سکانس های زندگی

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست، بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر، کز دیو دد ملولم و انسانم آرزوست

سلام

اپیزود یک : نشست روبروم، نگاهش غمی داشت ولی حرفی نمیزد. مدتی بود که همدیگرو ندیده بودیم و کلی حرف برای گفتن داشتیم. یواش یواش یخش باز شد و شروع کرد به حرف زدن. میدونستم آقایی رو برای ازدواج بهش معرفی کردن، میدونستم پسر، پسر که چه عرض کنم،آقا رو پسندیده بود. برای من هم جالب بود، درست مثل خانواده اش. این یکی تنها کسی بود که تو همون جلسه اول بهش روی خوش نشون داده بود و ازش خوشش اومده بود. وقتی ازش پرسیدم خوب چه خبر، لبخند زد و گفت : بهم خورد! تعجب کردم، : وا شماها فقط یکبار همدیگرو دیده بودین، تازه میخواستین برید سراغ قرار دوم. باز با لبخند گفت : چمیدونم. زنگ زد و گفت موردی کاملا شخصی برام پیش اومده و بهتر دیدم قبل از دیدار دوم، همه چیز تموم بشه! چرا اینجوری شد؟ با لبخند بهش گفتم : نمیدونم، اما مهم نیست. اینجوری فکر کن که اونم مثل تو حق انتخاب داره! مهم نیست. دلیلش میتونه هزار و یک چیز باشه، اما مهم این که شما هر دوتاتون آدمهای خوبی هستید. همین. ناخودآگاه خنده ام گرفت، با تعجب پرسید : به چی میخندی؟ با خنده گفتم : دوران دانشجوییمون یادت؟یادت یکبار نشسته بودیم و بحث میکردیم چرا خانومها نمیتونن برن خواستگاری آقایون؟ یادت به هیچ نتیجه ای نرسیدیم؟ فکر کنم حالا دلیلش رو میفهمی؟ فکر کن اگر قرار بود ما بریم خواستگاری و هربار جواب نه بشنویم و بابت هر جواب نه بخوایم غصه بخوریم، هیچی ازمون نمیموند!!!! خندید. از خودم میپرسم چند نفر از ما میدونیم از زندگیمون چی میخوایم؟ دنبال چی هستیم؟

اپیزود دو : نشستیم تو کافی شاپ. نشستن که چه عرض کنم، لم دادیم روی اون مبلهای راحتی. احساس میکنم تو همون کافی شاپ جذاب و دوست داشتنی Central Perk تو سریال Friends هستیم. از دکورش خوشم میاد. یک نیم ست زیبا با اون میز پایه کوتاه روبروش. قهوه میخوریم و گپ میزنیم. از خستگیهامون، از غصه هامون، از کارمون، از آرزوهامون. این برنامه هربارمون. می گیم و میگیم و می گیم. گاهی اون راهنمای من و گاهی من. گاهی حتی اشکی و گاهی خنده ای از ته دل. گاهی حرف امروز و گاهی حرف دوران گذشته دور. یادی از آدمهایی که بودن و نیستن، که بودن و امروز دورند. همیشه کلی حرف برای گفتن هست. آره همیشه میتونی لم بدی روی مبلهای راحتی این پاتوق جدید و با آسودگی خیال، با دوستی دیرین، از دوران شیرین دبیرستان قهوه بخوری و احساس آزادی کنی. از این گپهای دخترانه خیلی لذت میبرم. وقتی میبینم مثل من در این جامعه فراوانند.

اپیزود سه : مثل هربار مکالمات تکراری، اینبار با کمی تغییر :

- تا کی میخوای به سن من گیر بدی و بگی من ازت کوچیکترم و ....! من که میدونم تو دلت میخواد یکی کنارت باشه، دوستت داشته باشه، همراهت باشه و ...! خوب ببین من همون ادمی هستم که تو میخوای. پس اینقدر با خودت نجنگ!!!

- (نمیتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم، خداییش از این همه اعتماد به نفسش همیشه لذت بردم.) مهم سنت نیست. آره درست میگی، من یکی رو میخوام که کنارم باشه، اما اینکه اون آدم تو باشی یا نه، به خودت بر میگرده. مگه ادعای دوست داشتن نداری؟ خوب ثابتش کن. خودت رو ثابت کن. بهت که گفتم من دنبال انسان هستم، دنبال یک مرد، دیگه مشکلت چیه؟

- چطور باید خودم رو ثابت کنم؟

- نکته دقیقا همینجاست، پیدا کردن راه حل، اگر راهش رو پیدا کردی، یعنی خودت رو اثبات کردی.

بی اختیار بهش لبخند زدم. از نگاهش همه چیز رو خوندم. دختری که روبروش بود، ارزش این همه زحمت و دردسر رو نداشت. حس خوبی بود. بعد از مدتها احساس آرامش کردم. این روش ساده تر بود. به خودم میگم کاش از همون روز اول به جای اینکه خودم رو خسته کنم و سعی کنم حالیش کنم، اختلاف سن اهمیت داره، مثل چند دقیقه قبل ازش میخواستم خودش رو ثابت کنه!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٧