حال و هوای 18سالگی

سلام

نمیدونم چرا اما گاهی شروع به نوشتن کردن برم خیلی سخت، در واقع پیدا کردن جمله شروع نوشته هام بخصوص وقتی ذهنم خیلی درگیر و کلی حرف برای گفتن دارم خیلی سخت! انگار که ذهنم هم به سکوت میرسه. همیشه وقتی دچار چنین حسی میشم، ترسی غریب هم سراغم میاد. در چنین زمانهایی زندگیم مملو از سکوت میشه. سکوتی که نمی دونم از سر آرامش قبل طوفان است یا آرامش حقیقی. تنها چاره چنین حسی هم صبر است. یعنی راه دیگه ای وجود نداره. اوایل دچار اضطراب و نگرانی میشدم و دنبال حادثه ای بودم. اما حالا مدتهاست که یاد گرفتم، از لحظه های زندگیم لذت ببرم، مهم نیست بعد چی پیش میاد، مهم این که فعلا زندگی من آروم و ساکت.

گاهی عجیب دلم هوای ١٨ سالگیم رو میکنه و شور و حال و شیطنت اون روزهام! اون همه اتفاق و هیجان. نمیدونم امروز هم تحمل قبول اون همه هیجان رو دارم را نه، اما گاهی خیلی دلم هوای حتی نیمی از اون همه هیجان و شور و حال رو میکنه.

فکرش رو بکن، بعد از کلی چت کردن و تلفن و نامه و ... و کلی زمان جهت توضیح دادن شرایطت، طرف ازت می پرسه خوب حالا آخرش چی، شرایطتون چیه؟ دست خودم نبود نتونستم جلوی خنده ام رو اون هم به صدای بلند بگیرم و با چشمانی تقریبا از حدقه درآمده و درشتتر از حد معمول، بهش نگاه نکنم. لابلای خنده هام صدای خودم رو میشنیدم که می گفت : خوشم میاد که الآن حس میکنم تا حالا داشتم براتون قصه حسین کرد شبستری تعریف می کردم و تازه ازم می پرسید خوب حالا لیلی مرد بود یا زن! و خوب باز تصور کنید قیافه خندان زنی ٣٠ ساله رو در حال تکرار اون همه صحبت و شرط!

دلم یک تغییر و تحوال اساسی میخواد. نمیدونم چی، اما ...، ولش کن. یادم باشه وقت دعا کردن، درست دعا کنم، شفاف و واضح!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٠