اینجا ایران است.

سلام

من خوبم، زندگی هم مثل همیشه. فعلا که همه چیز آروم! و من این آرامش رو دوست دارم. هوای امروز رو داشتید؟ به من که آفتاب زیبای صبح خیلی چسبید، بخصوص بعد از این چند روز بارونی.

کلی سوال بیجواب داره تو ذهنم چرخ میخوره و من هیچ راه حلی براشون پیدا نمیکنم.

١. در طی این چند سال به وفور با مردان انحصارطلب برخورد داشتم. مردانی که صرفاً خودشون رو می بینند و خودشون فقط مهم هستند. مردانی که توقع دارند به محض اینکه جواب سلامشون رو دادی، صرفاً به اون ها تعلق داشته باشی و بیخیال دوست و خانواده و از همه مهمتر خودت بشی. مردانی که این مورد را صرفاً یک تهمت میدونند و وقتی اعتراضی ساده می بینند،جنجالی به پا میکنند انگار که چه حرف تلخی شنیده اند و در این زمان است که به هزار یک چیز بخصوص بی توجهی و بی علاقه بودن متهم میشی. در این سالها سعی کردم از چنین مردانی دوری کنم و جالب اینکه هر روز بیشتر به چنین مردانی برخورد داشتم. دلم مردی رو میخواد که کمی من رو ببیند. من واقعی رو نه اونی که در ذهنش ازم می سازد. مردی که انحصار طلبی کمتری داشته باشد یا در بهترین شرایط اصلا انحصارطلب نباشد. نمیدونم چنین چیزی امکانپذیر هست یا نه، اما از آنجایی که من مثبت اندیش هستم، همواره به خودم میگم همه که مثل هم نیستند. گاهی دلم میخواد به مردان این جامعه بگم : من انسانم، روح دارم، شخصیت دارم، خودم مالک خودم هستم و نیاز به مالک دیگری ندارم. من رخت و لباس و خانه و .... نیستم. من نفس میکشم. هر چند کمی سنگین تر و سختتر از شما!

٢. نمیدونم چرا بعضی آدمها نمیخوان قبول کنند اینجا ایران است. ما داریم در یک کشور جهان سوم کار میکنیم، که اصولا هزار و یک ارزش رو زیر پا گذاشتیم و خیلی چیزها برامون مهم نیست. نمیدونم چرا گاهی نمیخوایم قبول کنیم اینجا ایران است، یک کشور جهان سوم، که اصلا معلومات و تحصیلات در کار مهم نیست، مهم نیست که چقدر مسئولیت پذیر باشی، مهم نیست چقدر برای صحیح انجام دادن کارت تلاش کنی، یک کلام اصلا مهم نیست که کار رو انجام بدی!!!! بعد توقع داریم یک محیط کاری ایده آل با استانداردهای جهانی داشته باشیم، پیشرفت کنیم و ....! خوب اینجا ایران است، چنین ارزشهایی یعنی هیچ! جالب که می بینم آدمهایی که چندین و چند سال دارن اینجا کار میکنند، حاضرند سالی یکبار کار عوض کنند و هربار موقعیتی بدتر از بار قبل رو قبول کنند، امکان مهاجرت رو هم ندارند، اما حاضر نیستند شرایط کاری در کشور رو بپذیرند و کمی انعطاف پذیری نشون بدن. صبر کنین، برداشت بد نکنین، منظور از انعطاف پذیری، بی مسئولیتی و عدم انجام کار نیست. منظور این که خوب همه میدونیم شرایط این است، پس میشه با کمی آرامش بیشتر کار کرد. نباید توقع محیط ایده آل و کار حرفه ای رو داشت. اگر چنین محیط کاری داشتی که عالی، اگر هم نداشتی حداقل شرایط رو بپذیر و اینقدر با اون مدیر کندذهن کل کل نکن! باز هم داره کار عوض میکنه، باز هم دعوا، باز هم اعصاب خراب، هرچی هم که بهش میگی، حرفت رو نمی خونه، مرغ یک پا داره، یک کلام ختم کلام : همینی که هستف من همینم. نمیخوام عوض شم. دلم براش می سوزه، براش نگرانم، اما چه فایده کار خودش رو میکنه!!!

٣. دلم تنگ شده، برای دوستی که مدتهاست ندیدمش، برای دوستی که در چنین مواقعی یک لبخندش دنیایی از آرامش بود. خوشحالم که این دوست به آرزوی دیرینش رسید و الآن در گوشه ای از این دنیای بزرگ، زندگی آرام و خوبی دارد.

۴. انتخابات امریکا محشر بود. باید به این اولین رئیس جمهور سیاه پوست تبریک گفت. چرخ فلک رو می بینید؟ روزگاری ساه پوستان رو در آمریکا به جرم رنگ پوستشون می کشتند و حالا همین مردم به سیاه پوستی رای دادند تا سرنوشت کشورشون رو براشون رقم بزند. نمیدونم این یعنی امیدوار بودن به آینده یا نه؟ اما خوشحالم از این اتفاق. آقای اوباما تبریک فراوان، امیدوارم مردمت رو نا امید نکنی و همونطور که در مصاحبه هات ادمی دوست داشتنی و با سیاست بودی، همونطور عمل کنی! شاید دنیا کمی تغییر کند. کمی چرخش به سمت مثبت!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥