خاطرات مورچه ای!

سلام

خوب من خوبم، مثل همیشه. زندگی هم خوب! هرچند که خبر خاصی هم نیست، اما اینم خودش خوب! خداقل از خبر بد هم خبری نیست!!!

فکر کن که عاشق هوای ابری و بارونی باشی، اما نه اینجوری! بدم نمیومد امروز رو مرخصی میگرفتم و اونجور که دلم میخواست روزم رو سپری میکردم. اما خوب، گاهی شرایط زندگی اجازه نمیده! نتیجه این میشه که میشینی پشت میزت سرکار و دلت پر میکشه برای یک فنجان قهوه داغ و یک کتاب خوب، کمی پیاده روی، کمی رانندگی تو یک جاده ای مثل جاده چالوس!!! حتی تصورش هم زیباست و لذتبخش.

دوستی داشتم، دوست دوران دانشجویی، هردومون عاشق این هوای گرفته و بارونی بودیم و خوب هنوزم هم هستیم. پاییز که میشد، یه جورایی هوای عاشقی داشتیم. عاشق میشدیم، گاهی مردی، گاهی کتابی، گاهی فیلمی، اکثر مواقع هم طبیعت! اون روزها، وقتی هوا اینجوری بود، به قول خودمون، وقتی هوا دو نفره بود، بیخیال کلاسهای دانشگاه میشدیم و می رفتیم پی دلمون. کافی شاپ و قهوه و پیاده روی و جاده! بعد هم خسته یا خونه اونا یا خونه ما، ولو روی مبل های راحتی و دیدن هزاران بار فیلمهای عاشقانه با پایانی خوش. بعدشم آرزوی عشقی پایدار. سنی نداشتیم، خیلی جوون بودیم. هنوز بالا و پایین زندگی رو ندیده بودیم. از خیانت خبری نبود. روزهای خوشیمون بود. دور افتادم، بگذریم. خلاصه که اون روزها محال بود زیر سقف طی بشه. بعدها که فارغ التحصیل شدیم و رفتیم سر کار، وقتی هوا اینجوری گرفته و بارونی بود، تلفنی بود و اس ام اسی و فرار از مکانهای در بسته. انگار منتظر تلنگر بودیم. وقتی هوا اینجوری بود، اگر کمی دیر زنگ میزدم، سریع یک اس ام اس میداد : دوستم، دیگه وقتی هوا مورچه ای میشه، یاد من نمیوفتی!!! لبخند من و تلفن و بیخیال کار و زندگی شدن و بهانه ای و فرار! حالا این روزها، دیگه خبری از این پیامها و تلفنها نیست، اینکه چی شد که به اینجا رسیدیم و دور از هم افتادیم بماند! دلم هوای روزهای بیخیالی دانشگاه رو داره!

اگر از کارهای مجید مجیدی خوشتون میاد، فیلم «آواز گنجشکها» رو از دست ندید، از دیدنش خیلی لذت بردم.

یک سوال از آقایون محترم، میشه یکی برای من توضیح بده، چه لذتی در دوست شدن با دختر بزرگتر هست که دختر همسن یا کوچکتر نداره؟ این شده سوال بیجواب این روزهای من! خیلی جدی، ممنون میشم اگر کسی بتونه دلیلش رو برام معلوم کنه.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٢