هوای ابری/پنجره های غم گرفته!

سلام

دلم میخواد تو این هوای ابری، زیر این بارون نم نم میرفتم قدم میزدم. اصلا از اینجا نشستن، زیر این سقف احمقانه خوشم نمیاد.

دلم میخواد تو این هوای ابری، زیر این نم نم  بارون میرفتم، یک جاده بی انتها و تا آخر دنیا رانندگی کنم. اصلا این محیط بسته با پنجره های غم گرفته رو دوست ندارم.

دلم میخواد تو این هوای ابری، زیر این نم نم  بارون، سیگار میکشیدم و دودش رو میدادم بیرون. بماند که اصلا از دود و بوی و طعم سیگار خوشم نمیاد.

دلم میخواد برم کنارش بشینم، یا شایدم بیاد کنارم بشینه و من حریصانه بوی عطرش رو استشمام کنم. اصلا از این بوی نا و رطوبت پیچیده تو سالن خوشم نمیاد.

دلم میخواد می تونستم به جای اینجا نشستن و گاز گرفتن لبم، میزدم به سیم آخر و یکی از کارهایی که دلم میخواست میکردم. اصلا از این همه ترس و عدم شجاعت، حتی در نوشتن، خوشم نمیاد.

پ.ن.١ : باز هوا ابری شد و حال من دگرگون. حالم خوب، نه افسرده ام نه غمگین. فقط از اینجا نشستن خوشم نمیاد.

پ.ن.٢ : تعطیلات آخر هفته خوب بود. فقط دیشب دوستی حرفهایی بهم زد که دوباره رفتم تو فکر. خودم هم میدونستم بی دلیل دارم به حرفهاش فکر میکنم، اما خوب دیگه!!!

هفته خوبی رو براتون آرزو میکنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۱