تخيلات کودکی

Nobody loves me,

Nobody cares,

Nobody picks me peaches and pears.

Nobody offers me candy and cokes,

Nobody listens and laughs at my jokes.

Nobody helps when I get in a fight,

Nobody does all my homework at night.

Nobody misses me,

Nobody cries,

Nobody thinks I’m a wonderful guy.

So if you ask me who’s my best friend, in a whiz,

I’ll stand up and tell you that Nobody is.

But yesterday night I got quite a scare,

I woke up and Nobody just wasn’t there.

I called out and reached out for Nobody’s hand,

In the darkness that Nobody usually stands.

Then I poked through the house, in each cranny and nook,

But I found somebody each place that I looked.

I searched till I’m tired, and now with the dawn,

There’s no doubt about it—

Nobody’s gone!

 

سلام

شعر بالا هم یکی دیگه از شعرهای شل سیلور ه! اینم مال بچه هاس!!!! اولین بار که ترجمه این شعر رو خووندم هیچی ازش نفهمیدم تا اینکه متن اصلی ( انگلیسی) رو پیدا کردم، اونوقت تازه فهمیدم موضوع از چه قراره!!! ترجه متن می گفت :

هیشکی منو دوس نداره

هیشکی به من توجه نمی کنه

هیشکی به من آلو و گلابی نمی ده

و همین طور تا آخر

نمی فهمیدم چرا این شعر اینقدر بی معنیه! تا وقتی که متن اصلی رو خووندم! شعر بالا رو بخوونین احتمالاً شما هم مثل مترجم شعر رو ترجمه می کنین نه؟!!! اما اشتباه می کنین دیگه! نکته زیبا و جذاب شعر همینه! شعر رو از دید یه بچه بخوونین!!! هیشکی (Nobody) یک اسم مثل سارا!!! نه یک ضمیر!!! حالا دوباره شعر رو بخوونین با این دید که هیشکی یه اسمه! تفاوتش رو دیدین!!! حالا ترجمه اش می شه :

هیشکی منو دوسم داره

هیشکی به من توجه می کنه

هیشکی به من آلو و گلابی می ده

و همینطور تا آخر!!!

نکته کوچیکی بود اما برای یک مترجم مهم! نمی فهمم چرا گاهی افرادی که هیچ تجربه ای در زمینه ادبیات کودک و یا حتی خود بچه ها ندارن می رن سراغ ترجمه آثار کودکان!!!! برای اینکه کاری برای بچه ها انجام بدی باید دنیای اونها رو بشناسی!!!  خودمون دنیای تخیلات بچه ها واقعاْ دنیای زیبا و شورانگیزیه!!

دیروز یه اتفاق جالب افتاد ما اینجا با یک شرکتی داریم کار می کنیم. در واقع نرم افزار فعلی مون مال این شرکت است به نوعی ساپورتش هم با اوناس!!! 2 سال پیش من راهبر(Admin) این سیستم بودم و با گروههای مربوطه تو شرکت سر و کار داشتم. دیروز بر حسب اتفاق مجبور شدم تلفن راهبر فعلی رو جواب بدم. وقتی طرف شروع به صحبت کرد دیدیم صداش خیلی آشناس! نکته جالب وقتی بهش گفتم همکارم الآن نیست و اگه کاری  داره می تونه براش پیغام بذاره، صدای آشنا خندید و گفت : به به حال فرشته مهربون چطوره؟ هنوزم چوب جادو رو داری؟

شوک شدم!!! تازه شناختمش باورم نمی شد طرف بعد از 2 سال صدام رو بشناسه!!! خنده ام گرفته بود.بعد از کمی خوش و بش پیغام رو گرفتم!

امروز دوباره طرف تماس گرفت و آخر تماس به همکارم گفته بود به فرشته مهربون سلام برسونین ! همکارم هم با تعجب پرسیده بود فرشته مهربون کیه!

بعد از تموم شدن تلفن همکار عزیز ازم پرسید قضیه فرشته مهربون چیه؟ گفتم :

2 سال پیش یک روز سیستم بد جوری مشکل پیدا کرد این بنده خدا هم مسئول گروه بود ساعت 5 بعد از ظهر بود و باید تیم اعزام می شد به شعبه، شعبه قبول نمی کرد یمونه تا کار تموم شه تیم هم تو راه بود و کلی مسئله دیگه، وقتی با این طرف داشتم صحبت می کردم خیلی کفری و عصبانی بودم! بین مکالمه بهم گفت خانوم ... من مطمئنم که شما می تونین اینکار رو درست کنین پس خواهشناً اینکار رو بکنین!!! با عصبانیت گفتم : شماها( اون بنده خدا و تیم مربوطه – شعبه و مدیر اینجانب) چی فکر کردین که با هرکدومتون که صحبت می کنم می گین شما می تونی؟؟؟؟ نکنه فکر کردین من فرشته مهربونم با چوب جادویی که با یک ورد و یک اشاره می تونم همه چیز رو مرتب کنم! تو اون حالت اعصابانیتم اصلاً نفهمیدم چی گفتم! بعد از تموم شدن جمله ام طرف با شلیک خنده گفت : خانوم ... البته که شما فرشته مهربون هستین خوب از چوب جادوتون کمک بگیرین دیگه!!! هنوز عصبانی بودم و 2زاریم نیوفتاده بود با حرص گفتم: چوب جادوم رو گمش کردم!!! تازه اینجا بود که فهمیدم چی گفتم حدود 2-3 دقیقه هردومون خندیدیم! اون روز همه چی به خیر گذشت تیم به موقع رسید شعبه، شعبه قبول کرد که یک نفر بمونه البته با حضور اینجانب! مدیر مربوطه هم با خیال راحت تشریف بردن منزل!!! از اون روز من شدم فرشته مهربون!!!

امروز احساس می کنم مدت زمان زیادی از اون روزا می گذره!!! تو این 2 سال اتفاقات زیادی در زمینه کاری برام پیش اومد! بالا و پایین داشت! ولی بازهم شکر! زندگی همینه بالا و پایین داره فراز و نشیب داره و همینه که زیبا و هیجان انگیزش می کنه!!!

دیگه اینکه همین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٦