به عزیزترین.

عزیزترینم سلام

نمیدونم چطور باید شروع کنم، شاید چون همیشه بودی و همیشه صحبت کردیم، حتی زمانهایی که صحبتهامون توام با فریاد بوده! شاید برای همین است که نوشتن برای تو کار سختی است! یادت هست؟ اون روزی که برای اولین بار در رابطه با تلفنهام با اون پسر برات نوشتم و ظهر وقتی اومدی دنبالم بهم گفتی به جای نوشتن برای من می تونی با من صحبت کنی و همین شد که دیگه هیچوقت برات ننوشتم. یادت هست؟ میدونم که هست. میدونم که اون نامه رو هم مثل هزار و یک چیز دیگه، مثل نقاشیهای کودکیم نگه داشتی.

من به یاد ندارم، اما تعریفهای خودت و خانم خانومها و دیگران از زایمان سختت حکایت داره و دردی که در زمان تولد من و بعد از اون تحمل کردی. امروز در سی سالگی معنای خیلی از حرفها رو بهتر میفهمم. حالا خوب میفهمم که جوون باشی و شوهر جوان و خوش بر و رو داشته باشی و خودت از قیافه بیوفتی اونم به خاطر اشتباه پزشکان یعنی چی!

کلی حرف برای گفتن هست، کلی خاطره. خاطراتی که شاید برخیش چندان جذاب نباشه و برخیش امروز خنده دار، مثل شیطنتهای کودکی من. امروز در سی سالگی میدونم، بزرگ کردن کودکی با انرژی و هوش و شیطنت من یعنی چی!

یادته اون شبی که اومدی تو اتاقم و از اشتباهاتتون گفتی؟ از گذشته و بی تجربگیها و ...؟ حتما به یاد داری. متاسفم که اون شب نتونستم بهت بگم چقدر دوستت دارم، متاسفم که نتوستم بهت بگم من از دست خودم شاکیم نه شما!

عزیزترین، میگن بهشت زیر پای مادران است، خیلیها باورش دارند و خیلیها نه. اما من باور دارم. نمیدونم چرا، نمیدونم چطور، اما فکر میکنم اینم از معجزات مادر بودن است، که تا مادر نشی درکش نمیکنی، من باورش دارم. من باور دارم که بهشت زیر پای مادران است. چراکه هرجا که مادری قدم برمیداره، اونجا میشه بهشت خدا. شاید برای همین اعتقاد است که من بهشت خدا رو روی زمین میبینم.

عزیزترین، ممنون بابت این همه صبر و فداکاریت در تمام این سالها. ممنون بابت این همه عشق و محبت و سکوت. ممنون از اینکه خودت رو بخاطر ما فراموش کردی، اونقدر که گاهی حتی فراموش کردی که خانوم خانه هستی نه خدمتکار خانه! ممنون بابت تمام نگرانیهات، تمام دلواپسیهات. ممنون از این همه استواریت در برابر مشکلات. ممنون بابت گذشت کردنت از تمام خواسته هات، فقط بخاطر ما. ممنون که از من زنی این چنین قوی ساختی. ممنون از این همه عشقی که در وجودم ذره ذره و با سختی بسیار تزریق کردی. ممنونم بابت تمام این سالها و لحظه های زیبایی که برام ساختی.

عزیزترین متاسفم بابت هزاران بار رنجوندنت، متاسفم بابت اون روزی که از سر بچگی حرفی رو زدم که میدونم، امروز در سی سالگی میدونم چطور دلت رو به آتیش کشید. متاسفم، با تمام وجودم متاسفم بابت این همه رنجی که این همه سال برای ما کشیدی و ما حتی خیلیهاش رو درک نکردیم. متاسفم بابت تمام بی حرمتیها و حماقتهام. متاسفم بابت تمام ملامت کردنهام. باور کن، با تمام عشق و وجودت باور کن، که تمام اینها از سر بی تجربگی بوده.

عزیزترین، که اگر نباشی، که اگر نباشین میخوام دنیا نباشه، من خدا رو شاکرم بخاطر تو و وجودت. یادت اون تصادف رو؟ حتما به یاد داری؟ جاده فشم؟ مگر میشه فراموش کرده باشی، وقتی هنوز آثارش روی چهره فرشته آسات می درخشه! خوشحالم که خدا بهمون فرصتی دوباره داد، تا داشته باشیمت. تا داشته باشیمتون. خوشحالم که اون جراح پلاستیک نتونست تمام آثار اون تصادف رو پاک کنه! میدونم خودخواهانه است، اما من بابت اون چند خط شاکرم. چرا که هر بار با دیدنش به یاد میارم مصیبتی رو که از بیخ گوشمون گذشت.

عزیزترین، خانوم مادر، مامانم، مادر خانومی، مامنی، مهم نیست چی صدات میکنم، مهم نیست چی و چطور نامیده بشی، مهم این که من عاشقانه دوستت دارم. متاسفم اگر گاهی فراموش میکنم یا از سر جوونی و غرور، سکوت میکنم و بهت نمیگم چقدر دوستت دارم. وقتی که نیستی خوونه هیچ لطفی نداره. آخه روحش رو از دست داده.

مامانم، خانوم مادر، مامنی، مادر خانومی، عزیزترینم تولدت مبارک. دوستت دارم. میخوام بدونی هیچی، هیچی به تمام معنای این کلمه، نمیتونه ذره ای از عشق من رو بهت کم کنه. میخوام بدونی که هیچی، هیچی به تمام معنای این کلمه، نمیتونه ما رو از هم جدا کنه.

با بهترین آرزوها برای عزیزترینم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳