مخاطب خاص!

سلام

خوبم، اما حسش نمیکنم. پر انرژی ام اما حس ضعف دارم. از صبح زندگیم شده شکلات و شیرینی و ...! مثل همه مواقعی که ذهنم درگیر، مثل همه اون مواقعی که کلی چرا توی ذهنم برای خودشون ول میگردن و من نه میتونم بندازمشون بیرون و نه میتونم جوابشون رو پیدا کنم و نه حتی میتونم بیخیالشون شم!

ازت معجزه خواستم، فرستادی! دعا کردم از ته دلم که یک اتفاق خوب بیفته، افتاد! شادم با اندوهی دردناک. نه ناشکری نمیکنم. شکرت، به اندازه تمام لحظه های زیبا و زیبایی های جهان هستیت سپاس. چقدر دلم معجزه میخواست و اتفاق خوب! از این بهتر نمیشد! اما همیشه پاسخ اتفاقات خوب، دلنشین نیست و من این رو درک میکنم. سپاس.

آره، دلم برات تنگ شده بود، خیلی زیاد. چند روزی بود که در گوشه و کنار ذهنم جا خوش کرده بودی، دلم هوات رو کرده بود. اما میدونی که من همیشه پای حرفی که زدم بودم. برای همین حتی اگه رو به مرگ هم بودم باهات تماس نمی گرفتم. خوشحالم که اینقدر خوب همدیگرو میشناسیم. اونقدر خوب که برای بیان خیلی چیزا نیاز به صحبت کردن نداریم. آره درست میگی، حس دارم، نمیگم کم یا زیاد، چون نمیخوام بازیت بدم. چقدر تلفنت لذتبخش بود و حتی دیدارت. آره درست فهمیدی، من هم رویاهایی دارم، مثل بچه دار شدن و ...! دیشب بازهم اون بالا، دلم میخواست فریاد بکشم :«ای خدا»، تا شاید آروم بگیرم. اون بالا وقتی از پشت بهم نزدیک میشدی و من درگیر عقل و دل، دلم میخواست جلو نیای، وقتی دستهات رو روی دستهام که دو طرف کمرم بود قرار دادی کمی هولم دادی، آرزو کردم کاش این بازی تمام شه، کاش زیر پام پرتگاهی بود و یکباره خالی میشد. آره دلم میخواست بهت تکیه کنم، اما نکردم، نمیکنم! به باقی چیزهایی هم که گفتی هیچوقت فکر نکردم، آرزوشون رو هم نکردم، چون تو این بازی منطق و باورهای من برنده بودند، به خودم هیچوقت چنین اجازه ای ندادم.

اینبار دارم برای تو مینویسم. برای اولین بار شاید، اینجا مخاطب خاص داره! شاید بخونیش، شاید هم نه! باید مینوشتم تا اروم بگیرم، پس بدون، مثل همیشه، همون حرفای همیشگیم رو تکرار میکنم، مهم نیست چقدر دلم برات تنگ شه، مهم نیست چقدر دوستت داشته باشم یا اصلا دوستت نداشته باشم، اما برنده این بازی منطق و باورهای من هستند. به دلیل همین باورها، من همه حسم رو زیر پا گذاشتم و میذارم. با شرایط فعلی هیچ خواسته و آرزویی ندارم. هیچ رویایی درباره تو ندارم. به خودم چنین اجازه ای ندادم. پس خواهش میکنم به تصمیمم احترام بزار، تا زمانیکه تکلیفت رو با خودت معلوم نکردی، برنگرد. نمیتونم بهت بگم چیکار کن! اما میتونم بهت بگم من چیکار میکنم. ازم دلخور میشی، میدونم. عصبانی میشی، میدونم. اذیت میشی، میدونم. اما آخرش که چی؟ باید تکلیفت رو معلوم کنی. دیشب فهمیدم، تصمیمت رو گرفتی! پس خواهش میکنم این حس رو تغییر بده، دوستم نداشته باش. آروزیی نداشته باش. من نمیتونم معشوقه باشم. دیشب فهمیدم ما نمیتونیم با هم باشیم. دیشب فهمیدم من هیچ جایگاهی تو زندگی تو ندارم، علیرغم این همه دوست داشتنت.

ممنونم بابت تمام لحظه های زیبایی که برام میسازی. ممنونم بابت تمام لطف و محبتت. ممنونم بابت این همه دوست داشتن بی دریغ، حسی که میتونم اسمش رو عشق بزارم. ممنون بابت قداست تمام این احساسات پاک. ممنونم که یادم آوردی که قلب من فقط وقتی یخ میزنه که من میخوام. شاید اگر شرایط ما غیر از این بود، ما زوج خوشبختی بودیم، شاید هم نه! شاید اگر ... و هزاران شاید و اگر دیگر. اما مهم نیست. مهم این که شرایط فعلی ما، شرایط سختی، هم برای تو هم برای من.

در آخر، ممنونم بابت این همه سال دوستی و عشق و متاسف بابت تمام دلسنگیهام. من حاضر نیستم این دوستی رو با هیچ چیزی عوض کنم. پس دوست خوبی باش برام. مثل همیشه. خواهش میکنم، ماهیت این حس رو عوض کن، دیگه دوستم نداشته باش، حداقل اینجوری که امروز دوستم داری. برای بار اول و آخر، چون میدونم حقت که بدونی و این حداقل کاریه که میتونم بکنم، برای بار اول و آخر (مگر زمانی که شرایطمون تغییر کنه) : دوستت دارم و برات خیلی احترام قائلم. خواهش اخر : سر قرارمون بمون. با بهترین آرزوها برای بهترین دوست دنیا.

پ.ن: من خوبم. زندگی زیباست. فقط به زمان نیاز دارم تا به تغییرات زندگیم کمی و فقط کمی عادت کنم.

آخر هفته خوشی براتون آرزو میکنم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱