خونه قدیمی و روزهای کودکانه

سلام

میخوام بنویسم اما نه حسش هست، نه موضوع برای نوشتن. شاید هم ازدیاد موضوعات نوشتاری است که باعث بشه نتونم چیزی برای نوشتن پیدا کنم.

مدتی که ذهنم پر شده از افکار عجیب و غریب، خوابهای غریبتر و آدمهای خیلی غریبتر. مدتی عجیب به یاد پدربزرگ پدریم هستم، خدا رحمتش کنه مرد خیلی خوبی بود. دوست داشتنی، آرام و مهربان. حتی شله زرد پختن براش هم آرومم نکرد. نمیدونم شاید خاک آرومم کنه. شاید باید برم سر خاکشون.

مدتی که حال و هوای خونه قدیمی رو دارم. همون خونه قدیمی با اون باغچه زیبا و ایوان و پلکان سنگی! خونه قدیمی که در ذهن کودکانه من انقدر بزرگ بود که مثل کاخ بود. کاخ پرنسس کوچک! خوب هرچه باشه خونه شاهزاده خانوم بودن من همیشه کار خودش رو میکرد. شازده خانوم، خانوم چی (یعنی خانوم کوچک) و کلی اسم کودکانه که پدر بزرگ مادری عادت داشتند باهاشون صدام کنند. دلم هوای خونه قدیمی رو داره، حتی اون زیرزمین تاریک و با بوهای غریب، بزرگتر که شدن فهمیدم بوی اون زیرزمین ترکیبی از نوی نم، سرکه، انواع ترشیجات، نیل، پاکی و بوی قدمت و هزار و یک بوی دیگه است.

مدتی که دلم عجیب هوای خونه قدیمی رو داره، حیاط زیبا و دوست داشتنی اش، بخصوص وقتی اون همه ملحفه شسته شده و سپید رو پهن می کردن روی بند و من که عاشق بازی و دویدن میان اون همه پاکی و سپیدی بودم، فریادهای خانوم مادر و خانم خانومها، که ملحفه ها رو کثیف کردین، نجس شد، باید دوباره شسته شن و شستن دوباره تمام ملحفه ها، اون هم با دست. نکه ماشین رختشویی نباشه که بود، اخرین مدلش هم بود، این هم از ایده ای زیبای پدر بزرگ مادری بود که : هر اختراع جدید و تازه ای که باعث رفاه است باید خریداری شه و قیمتش هم مهم نیست، اما خوب خانم خانومهای وسواسی من قبولش نداشت. میگفت ملحفه باید با دست شسته بشه و با نیل!!! توی تشت و با مشقت! هنوز هم بوی نیل رو حس میکنم. هنوز هم به راحتی میتونم بوی اون همه بوی پاکی رو حس کنم. و باز دلم هوای اون روزها رو داره!

دلم برای کوچه قدیمی و اون دوتا خونه قدیمی خیلی تنگ! هر کدوم یکسر کوچه، یکی خونه قدیمی پدربزرگ پدری و یکی خونه قدیمی پدر بزرگ مادری و من سرگردان بین این خانه، در طی روزهای زیبا و گرم تابستان! دلم هوای پسرک همبازی خونه قدیمی رو داره! دلم هوای کودکی و تمام حسهای زیبام رو داره.

اینجا دعواست، دعوا بر سر قدرت! دعوایی پایان ناپذیر! اینجا جنگ است، جنگ بر سر قدرت، جنگی بی انتها! جنگی ظاهراً بدون سلاح، نه، جنگی با سلاح سرد، سلاحی سردتر از هر سلاح سردی، سلاحی سخت تر، قویتر و سردتر از هرچه سلام گرم و سرد، سلاح کلمه و زبان، فریاد و ناسزا!

اینجا همه عصبانی هستند و خسته، خسته و عصبی از جنگی بی پایان و دعوایی بی ثمر! جنگی بر سر قدرت! احتمالا راه حل دیگری نیست. نمی تونم درک کنم! برای زیادی غریب و دور! اینجا عده ای مثل من صرفا تماشگر این جنگ و جدل بی انتها هستند و منتظر! با سوالی بی پاسخ : کی قرار است این جنگ پایان یابد، با نگاهی گاه نگران و گاه متعجب، با لبخندی سرد، به سردی یخهای قطب جنوب! احتمالا این هم چهره ای از هزاران رخ زندگی است.

من خوبم، آرومم، فقط کمی دچار افکار گوناگون و درهم هستم. وگرنه که همه چیز خوب، خیلی خوب. شکر.

خوب و خوش باشید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸