خواب/بیداری

سلام

خوب این آخر هفته هم گذشت، آروم و دلگیر و شاید حتی کمی دوست داشتنی!

گاهی کاری میکنم و یا حرفی میزنم که بعدش یه جورایی پشیمون میشم! نه اشتباه نکنین! ببینم تا حالا شده، کاری انجام بدید یا حرفی بزنیند که درباره درست بودنش اطمینان داشته باشید، اما باز ته دلتون حس کنید، پیشمونید! این شده حکایت من. گاهی حرفی میزنم، تصمیمی میگیرم و عملیش میکنم، میدونم درست بوده و اشتباه نکردم، اما بازم احساس رضایت میکنم. حس میکنم چرا قبل از خودم دیگران رو دیدم! چرا تصمیماتم بیشتر از اون که برای خودم باشه برای دیگران! چرا اول به یکی دیگه فکر میکنم، اول به این فکر میکنم که طرفم اذیت نشه، بعد تصمیم میگیرم. و تازه آخرش یادم میوفته که خوب حالا خودم چی؟ از طرفی از اینکه راه درستی رو رفتم خوشحالم و از طرفی حس میکنم اینبار هم مثل همیشه! قصه، قصه خودخواه بودن و نبودن! اینکه خودت مهمتری یا دیگران! گاهی شاکی میشم از خودم که چرا نمیتونم، کمی، فقط کمی خودخواه باشم! بیخیال! اینبار هم مثل همیشه حرفی زدم و حالا دلم میخواد همه چیز آرمانگرا و عالی باشه و معجزه بشه و...! درست مثل افسانه های کودکیم! خنده دار! بیخیال! گذشت دیگه!

دیشب باز خوابت رو دیدم، چقدر دلم میخواد بری، برای همیشه بری، از زندگیم، از فکرم، از روحم، بری و دیگه برنگردی! ظاهرا نیستی و در عمل، تو هر ثانیه! و این چیزی که من نمیخوام. دیشب باز خوابت رو دیدم. توی خواب هم میدونستم که خواب! شاید برای همین هم تلاشی برای بیدار شدن نداشتم! تازه تو خواب حس کردم که هنوز هم گاهی کمی دلم برات تنگ میشه! شاید هم برای تو نه، برای حس زیبای خودم! دیشب باز خوابت رو دیدم، باز هم همون حرفای همیشگی، همون لبخند، همون چیزای تکراری و همیشگی، و درست تو همون لحظه بود که دیدم، تحمل این همه دروغ و نیرنگ رو ندارم، درست همون لحظه بود که حس کردم چقدر دوست دارم محو شی، از صحنه روزگار من، از صحنه شیرین و لذتبخش زندگی من! دیشب باز خوابت رو دیدم و باز آرامش حتی تو خواب پر کشید، با اینکه میدونستم خوابم! اما شاید چون اونقدر همه چیز واقعی بود، که دلم نمیخواست ادامه پیدا کنه! و این بود آغاز مبارزه ای برای بیداری! بیدار شدم خسته و سرگردان، خیس از عرق. و با خودم می اندیشیدم کاش بجای تلاش برای بیدار شدن، حرفهام رو گفته بودم و فریادهامو کشیده بودم، کاش بهت گفته بودم که بخشیدنت برام خیلی سخت، علیرغم این همه تلاش، اما ته دلم هنوز حاضر به گذشت نیستم، کاش بجای تلاش برای بیداری، بغضم رو شکسته بودم و کاری رو میکردم که مدتها بود دلم میخواست! اما دیگه دیر بود. من حتی توی خواب هم شهامت هیچکدوم از اینها رو نداشتم، اونقدر که ترجیح دادم بیدار شم. اما بهت قول میدم، با تک تک اجزای روح و روانم، که اگر دوباره تو قلمرو زندگی من، تو آرامش شبانه من پا بزاری، تمام اینکارها رو خواهم کرد.اینبار باور دارم که میتونم! چون میخوام بری، برای همیشه بری!

دلم یک مرخصی طولانی میخواد، از کار، از زندگی، از روزهای زیبام، از این پاییز هزار رنگ، از دلدادگی و ...!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٠